تبليغاتX
گاهیانه نگاری
 

 

فقط ۱۹ روز گذشته از... از... از؟

 

 

.

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 13:14  توسط جنجیل  | 



فقط 13 روز ديگر باقيست


.

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 13:13  توسط جنجیل  | 



كتاب شعري از " ريچارد براتيگان " باز بود و دستم روي صفحه ي كتاب؛ شعر مي خواندم كه متوجه سايه ي انگشتانم روي سفيدي كاغذ شدم.
سايه ي انگشتم آبي بود!
اشتباه نديده بودم، خيال نبود.چند بار نگاه كردم، اصلن خاكستري نبود. انگشتانم را تكان دادم، دوباره كه روي كاغذ مي آمدند، سايه شان همان آبي بود كه بود...


.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 16:58  توسط جنجیل  | 



مي داني خيالم را چه راحت كردي امروز ؟



.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 17:56  توسط جنجیل  | 



آمدم اينجا تا براي تو بنويسم. براي تو كه دلم دوست ندارد بخاطر تو تنگ شود و بگيرد...

اما نشد.

اما نتوانستم.

نتوانستم بي تو بنويسم.

نمي شود كه بي تو از تو بنويسم.


.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 1:6  توسط جنجیل  | 



می دانم از نظر پزشکی_بهداشتی اصلن مورد قبول نیست و البته به هیچ وجه مایه ی افتخار هم!

ولی من، امروز بعد از حدود 17 سال بالاخره رفتم دندانپزشکی. رفتم تا دندانی را که ماهها پیش توی یک حادثه! شکسته بود ترمیم کنم. رفتم و دکتر دندانم راعصب کشی کرد. حالم بد شد. غش هم کردم، ولی الان  که می نویسمش واقعن خجالت می کشم. در واقع من نیمی از عمرم را یا غش کرده ام  یا درد معده کشیده ام. خیلی بد بود. اصلن خوشم نیامد. فکر هم نمی کنم هیچ کس دیگری از دندانپزشکی خوشش بیاید یا حتا خاطره ی خوبی داشته باشد! پس من اونقدرهاهم که دوستان مدام تکرار می کنند عجیب و خاص نیستم! اتفاقی که افتاد و بنده را ترساند و موجبات غش نمودنم را فراهم کرد این بود که، خانم دکتر چیزی را در دهانم با ابزاری گرفته بود و می کشید و همزمان با تکان های شدید دست او سر من هم بالا و پایین می رفت. این شد که یواش یواش دردم گرفت و سرم گیج رفت و گرمم شد و...

خب قبول کنید ( لطفن ) منی که سالهای سال حتا توی اتاق انتظار مطب هیچ دکتر دندان سازی هم ننشسته بودم، صبح بیدار شوم و بروم دندانم را عصب کشی کنم...ممکن نبود  اوضاع خوبی برایم پیش بیاید. بدبختی اینجاست که از همان لحظه ی حادثه! تا حدود یک ماه بعدش، من خیلی خیلی غمگین شکسته شدن دندانم بودم و البته نگران. خب آخر هیچ کدام از دندان هایم در این سالها پر کرده یا حتا خراب نبودند. پس من آیا حق نداشتم که ناراحتش باشم؟!

حالا من هم مثل خیلی از آدم های دیگر حداقل یک دندان عصب کشی شده ی پانسمان شده دارم. و از این وجه تشابه جدیدم اصلن خوشحال نیستم.

البته یک خوبی هم دارد این پانسمان کردن دندان و دردش، که ارزش فکر کردن و  برنامه ریزی دارد. بدلیل باز ماندن دهانم به مدت سه ساعت! دو طرف فکم و همینطور خود دندان درد می کند و به سختی قادر به صحبت کردن هستم. با اهالی خانه در صورت لزوم فقط چند کلمه ی کوتاه حرف می زنم و هیچ تماس تلفنی را جواب نمی دهم. اینها دقیقن مسائل ظاهری ای هستند که من ازشان خوشم آمده و مرا به فکرهای جذاب فرو برده اند!

ساده می توانم تصورش کنم. صبح یک روز تابستانی  همراه مادرش برای ترمیم دندان شکسته اش به دندانپزشک مراجعه می کند. شب اول بعد از پانسمان در ناحیه ی فک و دهان و دندان احساس درد می کند و نمی تواند صحبت کند. نوبت بعدی هم چهار روز بعد است. در این مدت بخاطر احساس سنگینی دندانش کمتر از همیشه حرف می زند. در نوبت های بعدی هم هر کدام به دلایل مختلف حرف نمی زند. احتمالن این روند دو یا سه هفته طول میکشد. همین می شود که دیگران عادت می کنند به ساکت ماندنش و حرف نزدن با او. ارام آرام همه چیز عادی می شود و هیچ کس هیچ شکی نمی کند.

هیچ کس حتا یادش نمی آید که او نیز روزگاری حرف میزده. هیچ کس حتا متوجه ساکت شدنش نمی شود، چونکه او خوب بلد است حواس آدم ها را از خودش پرت کند آنطرف ترها. چونکه او می داند که چطور با حرکات دست و سر و شانه، یا اخم و سکوت و لبخند، حرف بزند.

اینطور می شود که من می توانم کم کم نقشه ام را عملی کنم.



چهاردهم مرداد ماه سال هزار و سیصد و هشتاد و هشت.


.


+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 21:2  توسط جنجیل  | 

 

 

پیرمردی را دیدم ایستاده در پیاده رو.

خرید صبحگاه منزل در دستش و دست دیگر، انگار که بخواهد با کسی دست بدهد در هوا مانده، خشک شده.

اینکه، کسی که پیرمرد قصد صحبت کردن و دست دادن با او را داشت، که بود و چه شد! را

نمی دانم.          

مدام سر پی چیزی میگرداند و چشم می چرخانید.

بی شک اتفاقی رخ داده بود...

 .

.

.

این روزها، دلم، بودن دریایی را می خواهد برای تصادف کردن.

برای اینکه خود را محکم به دریا بکوبد، آنقدر محکم که حتا دردش بگیرد.

این روزها دلم دریایی را می خواهد تا خودش را در آن غرق کند، خفه کند.

این روزها دلم آنقدر سنگین شده که اگر به دریا برسد حتمن فرو می رود از درد.

این روزها دلم چیزی دلش نمی خواهد، هیچ چیزی.

هیچ حتایی هم ندارد برای گفتن. که مثلن، دلم حتا ... هم دلش نمی خواهد!

این روزها برای دلم هیچ رمقی نمانده. مچاله شده

آنقدر که اگر دریایی هم باشد، شاید دلی برای به دریا زدن نداشته باشد.

 

 

.

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 23:28  توسط جنجیل  | 




این روزها که می گذرد...



.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 13:12  توسط جنجیل  | 

 

 

میخواهم یک مدت

از دید رس

گوش رس

دست رس همه دور باشم.

اما نمی شود!

نمی گذارند! نمی خواند!

می خواهم خواهش کنم، حتا!

بگذارید نباشم. فقط چند روزی...

 

.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 16:30  توسط جنجیل  | 

 

 

اگر این چشمان گردنده بگذارند قصد نوشتن مطلبی را دارم! فکر می کنم یک جفت از این چشمان گردان بالای سرم، کاغذ را زیر و رو می کند...

حالا همه چیز خوب است. هم از چشمن گردنده خبری نیست، هم جایم بهتر از قبل شده است!

.

.

.

همینطور که اتوبوس در مسیرش پیش می رود انگار که من عقب می روم، بر می گردم.

در واقع، اینطور است که توی اتوبوس، روی صندلی هایی که جهتشان رو به عقب است نشسته ام. مناظر از پشت سرم می آیند و نو می شوند. من اما احساس می کنم،یا شاید ای بهتر باشد که بگویم، من خیال می کنم که دارم بر می گردم، به عقب، به گذشته، به دیروز... کوچه ها و مغازه ها و خیابان که یکی یکی پشت هم ظههر می شوند، تازه یادم می آید که بله! قبل از کوچه ای که دیده ام این مغازه بوده...

خیال می کنم که قرار است با این اتوبوس شهری همینطور برگردم به گذشته و جایی که دلم می خواهد پیاده شوم، همه چیز را درست و مرتب کنم و دوباره با یکی دیگر که همان مسیر را می رود برگردم. اینبار به همین جا از زمان که هستم.

ساعت مچی دور مچ دست خانمی که روی صندلی روبرو نشسته خوابیده است، درست کار می کند... دخترک خوابیده و اتوبوس برایش در مسیری که می خواهد پیش می رود و عقربه ی ثانیه شمار ساعتش در همان جهت همیشگی جلو می رود و من حالت تهوع دارم.

همین.

 

۱۹/۲/۸۸. شنبه . حدود ساعت ۱۶.

 

.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 17:55  توسط جنجیل  |