آه.. خدا وندا
نجاتم ده.
رهایم کن در آنچه تو می دانی
...و آن شب آشنا نیامد !
و نه هیچ شب دیگری در این سال ها
من هنوز هم.هنوز هم منتظرش هستم ــــــشاید روزی برای چند لحظه بیاید و آن هنگام تنها سکوت کافیست.
غمگین ام
شادم که غمگینم" البته که دیوانه نیستم!"
پاشنه های پاهایم هر کدام چند تا تاول زده اند.انگشت پای چپم درد میکند«انگشت کنار شست» نمی توانم خوب راه بروم«مامان میگه از بس پیاده روی میکنی»
می بینی؟! از بس تو کوچه ها و خیابان های شهر ـشهر هاـ دنبالت گشتم پای نازنینم خسته شد بالاخره! «البته که تو عزیزترین و نازنین ترینمی»
وقت هایی که غمگینم تو را نزدیکتر می یابم
تو نزدیکتر می آیی که احوالم این چنین می شود
بیا...نزدیکتر بیا.خیلی نزدیکتر از این . می خواهم آنقدر نزدیکت شوم که با نفس های تو تنفس کنم
که دنبال فاصله بگردم. نه دنبال تو
حبیب. آخه من چه کار کردم که رفتی؟ نیامدی؟ نمی آیی؟
حبیب.چرا همه چیز رو به خودم سپردی؟
حبیب.من کوچکم.بزرگم کن.
حبیب.چرا اینقدر تنبیهم میکنی؟
حبیب.با من حرف بزن
چشم ها و دهانم را می بندم و قدرتشان را به گوش هایم قرض می دهم تا تنها صدایی-آوایی از تو بشنوم
دهانم را می بندم. گوش هایم را می گیرم و قدرتشان را به چشم هایم می دهم تا تنها لحظه ای حتا سایه ات را ببینم
گوش هایم را می گیرم. دهانم را می بندم . دهانم را می بندم و با تمام قدرتم. وجودم. انتظارم.گشتنم نامت را می خوانم تا تنها نامت را بشنوی از تمام حرف هایی که میشنیدی همیشه.
وای خدایا.
هر چقدر به آمدنش توجه نکردم. هر چقدر آمدنش را حس نکردم ولی...
آمد. ۸۶ آمد.
نمی توانم باور کنم دایی عزیز من برای همیشه در ۸۵ ماند.
ما با تمام غم ها و دلتنگی هایمان ـبا تمام اشک هایمان با تمام... توان...؟؟!!
هرگز نتوانستیم جلوی آمدن سال جدید را بدون "او" بگیریم.
سال نوی ۸۶ آمد با تمام خاطرات و دلتنگی های لحظه های سال هایکهنه ی خوش. سال های قدیمی کامل.
*** *** ***
نمی توانم بگویم چگونه سال ۸۶ را تحویل گرفتیم با بغض. با اشک. با هق هق. با درد.
با درررررد...
سر ساعت تخویل شدن سال نوی ۸۶ همه پیش دایی بودیم(جایی که هرگز باور نکردم آنجا باشد!!) وقتی که باور کردیم امسال با آن صورت مهربان و خندان و پر انرژی با دست های باز برای در آغوش کشیدن هر کداممان زنگ در خانه ی مادر بزرگ را نخواهد زد...
سفره ی هفت سین امسالمان را ....
وای خدای من چه صحنه هایی را دیدم و چه روز هایی را گذراندم و خواهم گذراند!!!!!
همین که باد بیاید و بگذرد از کنار پنجره ام
با بویی یا آوازی از دور
مرا بس از این همه باد های جهان
همین که ابر دور شود تا یک لحظه ماه را ببینم
مرا بس از این همه نور بیکران
همین که نگاهم کند این پرنده که نشسته بر تاک پشت پنجره ام
وقتی عاشقانه نگاهش میکنم
مرا بس از این همه نگاه پریشان
که میبینم هر صبح تا غروب
"هیوا مسیح"
دوست ندارم این روزها هوا این قدر خوب باشد!
----دارم دوباره خبیث میشم----
می خوام ولی نمیشه!
سالهاست که می خوام اما نمیشه .
نمی تونم.
بلد نیستم.
یه مدت از هر کسی که می شد و نمی شد میپرسیدم
نشد که نشد
الان فقط منتظر خودمم!!
فقط خود لعنتیمه که میتونه...
به همه میگم که آدما فقط کافیه یک چیز رو بخوان!
اما اینو فقط به اونا میگم واسه خودم جواب نمی ده.نه اینکه بهش ایمان نداشته باشم ولی نمی دونم واقعن نمی دونم چرااااا....؟؟؟؟؟!!!!!!
I want to break free
البته هنوز مطمین نیستم حالم مربوط به جوگیریه یا نه!
هر چند حس و حال بدی نیست اما چون به نظر میرسه از جوگیری ناشی شده امیدوارم هر چه سریع تر بر طرف بشه!
حالا اگه در آینده دوباره پیش اومد...
اونموقع فکری به حالش می کنم.
چند ماهی میشه که تو این فکرم.