تبليغاتX
گاهیانه نگاری
 

 

آه.. خدا وندا

نجاتم ده.

رهایم کن در آنچه تو می دانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 21:10  توسط جنجیل  | 


...و آن شب آشنا نیامد !


و نه هیچ شب دیگری در این سال ها


من هنوز هم.هنوز هم منتظرش هستم ــــــشاید روزی برای چند لحظه بیاید و آن هنگام تنها سکوت کافیست.




غمگین ام


شادم که غمگینم" البته که دیوانه نیستم!"


پاشنه های پاهایم هر کدام چند تا تاول زده اند.انگشت پای چپم درد میکند«انگشت کنار شست» نمی توانم خوب راه بروم«مامان میگه از بس پیاده روی میکنی»


می بینی؟! از بس تو کوچه ها و خیابان های شهر ـشهر هاـ دنبالت گشتم پای نازنینم خسته شد بالاخره! «البته که تو عزیزترین و نازنین ترینمی»


وقت هایی که غمگینم تو را نزدیکتر می یابم


تو نزدیکتر می آیی که احوالم این چنین می شود


بیا...نزدیکتر بیا.خیلی نزدیکتر از این . می خواهم آنقدر نزدیکت شوم که با نفس های تو تنفس کنم


که دنبال فاصله بگردم. نه دنبال تو



حبیب. آخه من چه کار کردم که رفتی؟ نیامدی؟ نمی آیی؟


حبیب.چرا همه چیز رو به خودم سپردی؟


حبیب.من کوچکم.بزرگم کن.


حبیب.چرا اینقدر تنبیهم میکنی؟


حبیب.با من حرف بزن


چشم ها و دهانم را می بندم و قدرتشان را به گوش هایم قرض می دهم تا تنها صدایی-آوایی از تو بشنوم


دهانم را می بندم. گوش هایم را می گیرم و قدرتشان را به چشم هایم می دهم تا تنها لحظه ای حتا سایه ات را ببینم


گوش هایم را می گیرم. دهانم را می بندم . دهانم را می بندم و با تمام قدرتم. وجودم. انتظارم.گشتنم نامت را می خوانم تا تنها نامت را بشنوی از تمام حرف هایی که میشنیدی همیشه.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 21:44  توسط جنجیل  | 

 

 

وای خدایا.

هر چقدر به آمدنش توجه نکردم. هر چقدر آمدنش را حس نکردم ولی...

آمد.  ۸۶ آمد.

نمی توانم باور کنم دایی عزیز من برای همیشه در ۸۵ ماند.

ما با تمام غم ها و دلتنگی هایمان ـبا تمام اشک هایمان با تمام... توان...؟؟!!

هرگز نتوانستیم جلوی آمدن سال جدید را بدون "او" بگیریم.

سال نوی ۸۶ آمد با تمام خاطرات و دلتنگی های لحظه های سال هایکهنه ی خوش. سال های قدیمی کامل.

 

 

                                              ***            ***           ***

 

      نمی توانم بگویم چگونه سال ۸۶ را تحویل گرفتیم با بغض. با اشک. با هق هق. با درد.

            با درررررد...

     سر ساعت تخویل شدن سال نوی ۸۶ همه پیش دایی بودیم(جایی که هرگز باور نکردم آنجا باشد!!) وقتی که باور کردیم امسال با آن صورت مهربان و خندان و پر انرژی با دست های باز برای در آغوش کشیدن هر کداممان زنگ در خانه ی مادر بزرگ را نخواهد زد...

سفره ی هفت سین امسالمان را ....

 وای خدای من چه صحنه هایی را دیدم و چه روز هایی را گذراندم و خواهم گذراند!!!!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 14:12  توسط جنجیل  | 

 

 

 

همین که باد بیاید و بگذرد از کنار پنجره ام

با بویی یا آوازی از دور

مرا بس از این همه باد های جهان

همین که ابر دور شود تا یک لحظه ماه را ببینم

مرا بس از این همه نور بیکران

همین که نگاهم کند این پرنده که نشسته بر تاک پشت پنجره ام

وقتی عاشقانه نگاهش میکنم

مرا بس از این همه نگاه پریشان

که میبینم هر صبح تا غروب

 

                                                                                 "هیوا مسیح"

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 12:17  توسط جنجیل  | 

یک عالمه حرف دارم واسه نزدن.

دوست ندارم این روزها هوا این قدر خوب باشد!

----دارم دوباره خبیث میشم----

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 13:16  توسط جنجیل  | 

می خوام ولی نمیشه!

سالهاست که می خوام اما نمیشه .

نمی تونم.

بلد نیستم.

یه مدت از هر کسی که می شد و نمی شد میپرسیدم

نشد که نشد

الان فقط منتظر خودمم!!

فقط خود لعنتیمه که میتونه...

به همه میگم که آدما فقط کافیه یک چیز رو بخوان! 

اما اینو فقط به اونا میگم واسه خودم جواب نمی ده.نه اینکه بهش ایمان نداشته باشم ولی نمی دونم واقعن نمی دونم چرااااا....؟؟؟؟؟!!!!!!

+ نوشته شده در  جمعه دهم فروردین 1386ساعت 21:17  توسط جنجیل  | 

 

I want to break free   

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 16:35  توسط جنجیل  | 

چه بده آدم جوگیر بشه!

البته هنوز مطمین نیستم حالم مربوط به جوگیریه یا نه!

هر چند حس و حال بدی نیست اما چون به نظر میرسه از جوگیری ناشی شده امیدوارم هر چه سریع تر بر طرف بشه!

حالا اگه در آینده دوباره پیش اومد...

اونموقع فکری به حالش می کنم.

  • در هر حال ایرانیم ـالبته از نوع رییسش ـ و نمی تونم واسه سال های بعد تصمیمات جدی بگیرم!
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 3:25  توسط جنجیل  | 

دلم می خاد بدجور خودمو مشغول کنم.

چند ماهی میشه که تو این فکرم.

  • ایبته اونقدا هم بی کار نیستما مثلن باید تمام زمانمو صرف درس خوندن کنم!!!
  • یه چیزایی تو ذهنم هست...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 2:30  توسط جنجیل  | 

وای خدایا.
هر چقدر به آمدنش توجه نکردم،هر چقدر آمدنش را حس نکردم ولی...
آمد،86امد.
چگونه باور کنم که دایی عزیز من برای همیشه در 85 ماند؟!!
با تمام غم ها و دلتنگی هایمان،با تمام اشکهایمان توان...
هرگز نتوانستیم جلوی آمدن "سال جدید بدون او"را بگیریم.
سال نوی 86 امد با همه ی خاطرات لحظه های سال های کهنه ی خوش.
سال های قدیمی کامل.
نمی توانم بگویم چگونه سال نوی 86 را تحویل گرفتیم با بغض،با اشک با هق هق، با درد


سر ساعت متحول شدن سال همه پیش او بودیم وقتی باور کردیم که امسال دایی با آن صورت مهربان و خندان و پر انرژی،با دستهای باز برای در آغوش کشیدن هر کداممان زنگ در خانه ی مادر بزرگ را نخاهد زد.

سفره ی هفت سینمان را روی سنگ قبر _ پسر و برادر و دایی_ خودمان چیدیم و ...

وااای خدایا !من چه صحنه هایی را دیدم!! و چه روز هایی را گذراندم و خاهم گذراند!!!
+ نوشته شده در  جمعه سوم فروردین 1386ساعت 19:13  توسط جنجیل  |