تبليغاتX
گاهیانه نگاری
 

 

به خودت که نمی توانم بگویم.

دلم هم آنقدر کوچک است که نتواند این حجم بزرگ را تحمل کند

یا حتا بی تحمل جا دهد

نمی تواند فقط برای خودش نگه دارد

چون فقط برای من نیست!

۰خواستم بگویم:

                              دوست می دارمت.

 

 

این نخستین بار است که حتا خودم این کلمات را می شنوم

برای تو.

 

 

.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 1:0  توسط جنجیل  | 

آمدم چیزی بنویسم اینجا!یک گاهیانه نوشته ی کوچولو. ولی الان اصلن حوصله اش را ندارم.

 

۰ دیشب تا صبح خوابم نبرد

۰پریشب هم به زور ساعت۲:۰۰ خوابیدم به خاطر اینکه صبحش با یکی از اساتید ... اخلاق کلاس داشتم

با اینکه از صبح تا ساعت۷:۰۰ دانشگه بودم!!!

جالب اینجاست که باید به خاطر بی خوابیم از بعضی افراد در کیلومتر ها آن طرف تر عذر خواهی کنم که نگذاشتم آنها هم بخوابند!!

 

۰یه چیز دیگه هم می خوام بگم باز در مورد دیشب:

یک ضد حال بزرگ خوردم. البته اونقدر بزرگ بود که نتوستم قورتش بدم.

بد جور بهم بر خورد.

.  

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 13:28  توسط جنجیل  | 

 

 

دستم به نوشتن نمی رود

دلم به...

                                                              ***

سکوت می کنم زیرا که

باران می بارد

و بادی آرام و سرد می وزد

و بوی بهارنارنج های باران خورده می آید

در حجمی از صدای دلنشین موسیقی...

                                                              ***

عجب شبی گذراندم دیشب!!!!

 

 

.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 13:26  توسط جنجیل  | 

 

 

امروز بعد از مدت ها استاد عزیزم را دیدم

روزی شاید برایتان گفتم ...استادم کیست!!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 13:29  توسط جنجیل  | 

 

 

امشب که داشتم بر می گشتم خانه جلوی یک کتابفروشی زنی را دیدم که از پشت شیشه ی مغازه به کتابهای لاتین چیده شده نگاه میکرد.

همان لحظه که نگاهم به او افتاد برگشت و مرا نگاه کرد. همین جور زل زده بود به چشمان من و من هم.

از آن لحظه که دیدمش تا نزدیکش شوم و برسم جلوی مغازه همینجور نگاهم می کرد!

نگاهش عجیب بود و نصف صورتش با چادر سیاهش پوشیده.

وقتی به او نگاه می کردم یک لحظه فقط او را دیدم و بقیه ی آدم ها محو شدند.

حرکت چشمان او و سر من شبیه حرکت آهسته ی دوربین بود (اسلو موشن!!) طوری کهجای دوربین سر من باشد و تصویر چشمان او.

جوری نگاهم می کرد که حس کردم مرا بخوبی می شناسد.به خوبیه خودم و شاید بهتر از من!

از جلوی مغازه که رد شدم برگشتم و دوباره نگاهش کردم...

دیگر چشمانش را ندیدم!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 13:7  توسط جنجیل  | 

آمدم اینجا بنویسم،بگویم که چقدر

ع..ص..ب..ا..ن..ی هستم

عصبانیم

حرصیم

خنده ام می گیرد

دلم می خواهد داد بزنم و بگویم:

لعنت...لعنت...

نمی توانم،نمی شود.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 21:12  توسط جنجیل  | 

 

 

...

بوی بهار نارنج می آید

از باغچه ی حیاط خانه ام!

 

اگر هر شب،عطر بهار نارنجها می آمد

وقتی پنجره ی کوچک رو به حیاط اتاقم را باز می کردم تا کمی از هوای خنک و آرام شب به درون اتاقم بیاید...

چطور می شد؟؟!!

ایا دیگر عطر دلنشینش را اینقدر که حالا دوست می دارم ،

دوست نمی داشتم؟!!

 

----مجبورم برم بخوابم،حیف.

                                                            

 

                                                                     ***

روز خوبی داشته باشی حبیب. 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 20:58  توسط جنجیل  | 



آه.خداوندا!
دوباره باران می بارد(بعد از چند روز!)
چند شبی می شود که پنجره ی اتاقم را باز نکرده ام تا هوای سرد و بوی خاک باغچه ی باران خورده را نفس بکشم
ماه ها می شد که هیچ شبی آرام ،حتی به نظر هم نمی رسید.
امشب اما،
شب آرامی است(البته باز تنها به نظر میرسد)

نوای موسیقی می آید
اما نه از دور
از اتاق خانه ی خودم
روی صفحه ی کاغذم سایه ی توری پنجره افتاده است
از نور چراغ روشن مانده ی در حیاط
از پنجره باد سردی به اتاق گرم شده با بخاری گازیم می آید
سردم میشود. گاهی وقتها دلم می حواهد یخ بزنم
آسمان قرمز است.نمی دانم چرا؟!!
اینجا خیلی از شب ها آسمان قرمز می شود.
دوست دارم... نه دوست دارم هر طور که هست ،باشد
روی سکوی کوچک کنار پنجره نشسته ام
از سمت راستم سرما
و از سمت چپم گرما را حس می کنم
صدای آر.....ا....ا....م قطره های باران که می خورندبر کاشی کف حیاط،می خورند روی خاک خیس شده ی باغچه، می خورند روی برگها و
لییز می خورند
چند قطره ی کوچک هم دیدم که از روی شیشه ی جلوی ماشین پارک شده ی توی حیاط آر.....ا....ا....م و بعضی هم سریع لیز خوردند و نمی دانم کجا
رفتند!
هنوز صدای حرکت آدم ها ،از شهر می آید.
شهر هنوز در سکوت فدر آرامش نرفته است
شهر بیچاره!
هرگز در سکوت نخواهد رفت
و شاید ماهیت شهر چنین باشد!
نمی دانم...


***


شبت بخیر حبیب.





.




+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 21:8  توسط جنجیل  | 

 

 

بی همگان به سر شود

بی تو بسر نمی شود

بی تو اگر بسر شود

زیر جهان زبر شود...

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 13:1  توسط جنجیل  | 

 

 

 

عجب دنیای بزرگ کوچکی داریم ما آدمها....!!!!!!

 

 

.

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 12:7  توسط جنجیل  |