دوباره،نه نمي دانم چند هزارمين باره خواب ـ عكاسي ديدم
خواب ديدم دارم از روي پل دوست داشتني ـ شهرم رد ميشم،طبق معمول ترافيك ـ
منتظر مي مانم ماشين ها رد شوند و پل خلوت
۳ تا مرد روپل ايستاده بودند،از دور نگاهشان كردم و آرام به طرفشان رفتم.
نور فوق العاده اي به اندامشان مي خورد و چهره ي عجيبشان را جذاب تر مي كرد
.
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 12:41 توسط جنجیل
|
سلام.
چند روز پيش يك يادداشت كردم اينجا ولي نيست حالا!!!!
***
حواست هست كه حواسم پيش توست؟
اگر مدعي هستي بايد بداني در چه حالم!
با خودم چه كار كردم؟با من چه كار كردي؟
كاري انجام شده مگر؟؟؟
البته كه انجام شده،كسي شك دارد؟؟
.
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 12:31 توسط جنجیل
|
ممنونم که ازم خواستی نمازم رو بخونم و قطعش نکنم.
حس فوق العاده ای بود وقتی گفتی:
(نمازتو می خونی؟ بخون لطفن.باشه؟)
پ.ن:خوشحال شدم صداتو شنیدم امروز.
پ.ن:دوست دارم حبیب رو بهت معرفی کنم.
.
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 0:42 توسط جنجیل
|
نمی دانم در چه حالی!
نمی دانم چرا خبر نمی دهی!
آیا دیگر از تله پاتی هایت خبری نیست؟؟
گمان نمی کنم.
رخصتم بده.
ر خ ص ت م ب د هههههه...
.
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 0:1 توسط جنجیل
|
کاش می گذاشتی
بگویمت
دوست دارم بگویم
وقتی هست یعنی می توانم بگویم
ولی نمی توانم
نمی شود!
.
+
نوشته شده در یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 0:0 توسط جنجیل
|
آه نه بلانش عزیز!
نرو...
نمی دانی چه شوکی بهم وارد شد وقتی...
بلانش بلانش بلانش...
.
+
نوشته شده در چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 10:2 توسط جنجیل
|
امروز بهم گفتی عاشقی بد دردیه
با یه چشمک
و من خندیدم!
+
نوشته شده در چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 9:50 توسط جنجیل
|
آه خداوندگارا...!
چقدر لذت بخش بود امروز.از چندین جهت.
با دو نفر رفتیم عکاسی،(کلا سه نفر!) البته فقط دو نفر عکاسی کردن!نمی دانم آن یک نفر دیگر که نقش بلد و راهنما را برایمان بازی می کرد(که انصافن خوب هم از پس نقشش بر آمد.)چرا دوربینش
را همراه نیاورد!!!
نکته ی قابل توجه اینکه صبح قبل از حرکت بنده دو عدد کاست--که یکی از آنها آلبوم فریاد ِ استاد شجریان بود-- از خانه برداشتم تا در مسیر نیوش کرده بیشتر لذت ببریم ،یا به عبارتی لذاتمان چندین تر برابر شود.این در حالی بود که در تمام مسیر بعد از هر بار پیاده و سوار خودرو!(به قول دوست عکاس)شدن اینجانب اقدام به یاداوری برای روشن کردن ضبط می نمودم!و هر جایی را که شعر یا موسیقی به اوج خود میرسید(تا حدی که شعور موسیقیایی بنده،اگر داشته باشم،قد میداد)با حرکت ِ معمول ِ این مواقع جلو تر اعلام می کردم.ولی افسوس که هر بار دستانم در نیمه ی راه از حرکت بازمی ایستادند!!! یک بار هم که مثلا آمدم به حضار و موسیقی ِ در حال پخش احترام بگذارم از راهنمای محترم پرسیدم :<<موزیک اذیتتون می کنه؟>> و در عین نا باوری پاسخی شنیدم :<<جان؟ نه من اصلن حواسم به آهنگ نیست، نگاه می کنم جاهایی رو که ...>>.
لطفن بهم خورده مگیرید.
آدم بی انصافی نیستم بسیار بسیار از ایشون ممنون و سپاسگذارم.
روز به یاد موندنی ای بود سی و یکم اردیبهشت ماه سال یک هزار و سیصد و هشتاد وشش
+
نوشته شده در سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 10:59 توسط جنجیل
|