تبليغاتX
گاهیانه نگاری

 

 

   مامانم وقتی آمده بود پیشتون که به شما گفت می دونه خیلی سختی و درد و رنج کشیدید!

گفت که می دونه تحمل مصیبت شما دشوارست. خدا… مگه مامانم همونجا این حرف ها رو برایت نگفت؟ مگه مامانم نگفت که اینطور امتحانش نکنی؟ خدایا، هنوز یک ماه از دعا های مامانم نگذشته بود که همون امتحان ُ برایش نوشتی!!

کاش هیچ وقت توجه ام به این موضوع جلب نشده بود که" تو سن بیست هیچ اتفاق غم انگیزی، هیچ داغ از دست دادن عزیزی، را تجربه نکرده ام".  با چشم خودم ندیده بودم که چطور محیط و جو خانه تغییر می کنه، از عضو چهار ساله تا بزرگ خانواده صورتشون خیس بشه ازاشک! روز ها و شب ها، صدای ناله و گریه ی خانواده ام را با گوش های خودم نشنیده بودم؛ هیچ وقت تا حالا، از صدای ناله و مویه ی پدر بزرگم از خواب نپریده بودم و شروع نکرده بودم به همراهیش. هرگز نمی تونستم تصور کنم فلانی وقتی گریه کنه  و داد بزنه چه شکلی می شه!پیش نیومده بود بترسم از اینکه مامانم رو ببینم- اونم بعد از چند ماه!- هیچ وقت بابا منوآروم نکرده بود و برام دلیل نیاورده بود که برم پیش مامان چون الان بهم احتیاج داره.هیچ وقت اونقدر پیش مامان کم نیاورده بودم! تا اون روز جلوی چشم اووووووون همه آدم گریه نکرده بودم. خونه ی مامان بزرگ اینا تا اون روز اونقدر شلوغ نشده بود.- بجز عروسی ِ ایسی دایی، تا جایی که من یادمه-

هیچ وقت بغض به اون بزرگی رو لای رختخواب های مامان بزرگ نترکونده بودم. تا اون زمستون صورت خاله ام رو اونقدر سفید و بی روح ندیده بودم. هیچ روزی از دیر کردن مامانم اونقدر نگران و دیوونه نشده بودم. هیچ وقت سر عمه ام داااد نزده بودم. هیچ وقت از وحید نخواسته بودم دستم را فشار بده، هیچ وقت بغلش نکرده بودم. ندیده بودم مامان بزرگ دامن به دست، بالا و پایین بپره، درخونشون چهار طاق باز باشه و همسایه هایی که نمیشناختمشون، مثل مهمونای نا خونده گوشه و کنار خونه ایستاده باشند. تا اون روز، اون همه ساعت، خبری به اون  وحشتناکی و به اون بزرگی رو تنهایی نشنیده بودم،تا حالا تو مدت چند ساعت، اون همه دروغ نگفته بودم. تا اون روز اونقدر ترسو نشده بودم.

تا اون روز…

    

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 2:43  توسط جنجیل  | 

 

 

در این شبهای قدر همدیگر را به یاد بیاوریم و برای همه

دعا کنیم تا رحمت پروردگار بر ما نازل شود.

  

    آمیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 1:38  توسط جنجیل  | 

 

 

 

                   بهش گفتم هوس خودکشی به سرش نزنه هااااااا...

                   لعنت...

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 0:16  توسط جنجیل  | 

 

باران می بارد امشب.

همیشه، از بچگی،باران را دوست می داشته ام.چند سالی می شود که بیشتر دوستش می دارم.

تو را به یادم می آورد.امشب دوباره دلم هوای تو را کرده.

می توانم چند صفحه از کاش هایم برایت بگویم- می دانی که!برای من چند جمله نویس،چند صفحه خیلی زیاد است.- اینها را-کاش ها را- نمی گویم؛دوست دارم از بودنت بگویم. دوست دارم از وقتی بنویسم که هستی.

اصلن اشکالی ندارد. این حالم را دوست دارم.چون هر بار تو هستی اینطورم.هر بار باران می بارد و تو را نزدیکتر می بینم، می ارزد به بهم ریختگی حالم.

توجهی نکن!

اگر لحن صحبت کردنم تغییر کرده، اگر صدایم جور دیگری شده، اگر سکوت هایم طولانی تر و تعدادشان بیشتر می شود، دلگیر نشو.

می دانم که سکوتم را دوست نداری.همیشه، هر وقت ساکت شدم ، گفتی سکوتم اذیتت می کند،ناراحتت می کند.

دوست ندارم اذیت شوی.

دارم حرف می زنم.حرف می زنم تا ساکت نباشم،تا سکوتم ناراحتت نکند.صدایم را می شنوی؟ با "تو"حرف

 می زنم. برای"تو"حرف می زنم.

 

اینجا بارش باران خیلی شدیدتر شده!!

 

نکند از حرف هایم بوی غم احساس کنی ها! ببین ،لبخند می زنم،غمگین نیستم.

دارم به "تو"فکر می کنم؛خوبم.

 .

*نام یکی از آهنگ های گروه Queen

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مهر 1386ساعت 0:13  توسط جنجیل  | 

 

 

قبل از اینکه بساط نوشتن ام را جور کنم،مدام این جمله در ذهنم تکرار می شد:

خیلی وقتها دلم برای خیلی چیز ها ،خیلی تنگ می شود.

 

خیلی وقتها دلم برای خیلی چیز ها ،خیلی تنگ می شود.گاهی برای دوره ی خاصی از گذشته،گاهی برای آدم های مختلفی که می شناسمشان،برای وسایل ام،برای شهرم،خانه هایی که هر چند سال یکبار-و به ندرت دوبار!- مجبور به ترکش می شدیم.گاهی دلم برای خودم تنگ می شود.

وقتی غمگین می شوم،نمی دانم دلم تنگ شده یا واقعن غم گین شده ام!!

البته هر بار دلم تنگ می شود،غمگین هم هستم.

.

.

.

می بینید؟؟

دیگر خودم هم فهمیده ام که این حرفهای بی سر وته،فقط یک بهانه گیری ساده است.

 

.

+ نوشته شده در  جمعه ششم مهر 1386ساعت 1:9  توسط جنجیل  | 

 

 

من اصلن آدمی با روابط عمومی خوب یا سخنور و صفاتی از این دست –حتا نمی دانم کدام صفات مربوط به این افراد می شود!!!!همین افرادی که سعی میکنم متوجه تان کنم در گروهشان جایی ندارم. – نیستم. از همان ابتدا هم خودش بود که خواست حرف های دلش را برایم بگوید! انگار به زور مرا بنشاند و برایم حرف بزند! همین بود که من شک می کردم به رفتارش.

آنقدر در نظرم عجیب می آمد که مثل آدم های ساده لوح، روک و پوست کنده به خودش هم گفتم نسبت به رفتارش مشکوکم. بنده ی خدا هم کاری نکرد جز اینکه کمتر خبر بگیرد و حرف بزند.

شخصی را می شناسم که در مورد خودش می گوید :(با بچه ها که حرف پیش می آد و از هر دری سخنی ،شروع می کنن به درد دل گفتن باهام ) ولی من، تا به حال کسی را به عمد یا غیر عمد وادار به حرف زدن نکرده بودم.

 

 

یکنفر دلش خواست که تلفنی با او صحبت کنم.هیچ دلیلی را برای رد کردن یا به تعویق انداختن صحبت کردنش ،نمی پذیرفت!من هم به هیچ وجه قصد رد کردن خواسته اش را نداشتم؛فقط از او خواستم به چند کار از پیش تعیین شده و ضروریه کوچک برسم و بعد. قبول کرد.

می دانستم دلش از چیزی پر است.از همان روزی که اولین جمله ی آشناییمان را رد و بدل کردیم،احساس می کردم چیزی عجیب و نا جور- در این رابطه شاید،آن روزها نمی دانستم کجای کار گره دارد- وجود دارد،از همان روزهایی که شک کرده بودم به رفتارو دوستی و حرفهایش.کم کم حدس و گمان هایی داشت به ذهنم می رسید.

 

 

امشب خواست تا با من – دوست جدیدش – حرف بزند و دل پرش را چند ساعتی شاید، خالی کند.به تمام حرف هایی که دلش را پر کرده بودند گوووش دادم و گوشم را چند ساعت پیشش امانت گذاشتم .من هم چند جمله در میان حرف هایی زدم تا دلش خالی خالی نشود! - البته حرف های من در دلش سنگینی نمی کند،خیالتان راحت. –از بین تمام جمله های سنگین دلش تعداد زیادی آآآآه برایم گفت.آه می گفت و غمگین می شد.آه می گفت و می خندید.خیلی از جملاتش هم نا تمام ماند.در مدتی که گوشم در اختیارش بود، دوسه مطلب هم کشف کردم!جمله ای بعلاوه ی خاطره یا تصویری از اوایل دوستی مساوی می شد با کشف دلیل یک رفتار،یک پرسش و یا هر چیزی مشابه این. دل دوست جدیدم امشب حسابی گرفته بود.

                                                  

                                                 *  *  *

 

این دوست جدید بنده" دچار" شده بود.مثل ماهی قرمز کوچکی که "دچار"آبی دریا

می شود.مثل من، مثل تو، مثل دختر یا پسرهمسایه شاید، مثل آن مرد که از خیابان گذشت و فقط همان لحظه او را دیدی؛ یا مثل هر کس دیگری که تو می شناسی و من نه و بر عکسش. ما همه مثل هم "دچار"چیزی می شویم  که اصلن شبیه هم نیستند.شبیه هیچ کس نیستند.ما همه مثل هم "دچار" "شبیه هیچ کس" ها می شویم.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 15:37  توسط جنجیل  | 

 

در یک دفتر قدیمی یادداشتی خواندم:

من فقط یک دختر کوچکم که می تواند دوست خوبی هم باشد،البته فقط یک دوست معمولی!

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 13:59  توسط جنجیل  |