تبليغاتX
گاهیانه نگاری
 

 

وقتی من انتظارش را ندارم

و تو...

غافلگیرم می کنی!!!!!

تکلیفِ من چیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 22:20  توسط جنجیل  | 

 

 

...سر عقل آمده هر بنده که دیوانۀ توست

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 11:9  توسط جنجیل  | 

 

 

 

    از ساعت ها پیش دل ِ بیچارۀِ من،  یواش یواش داشت کوچک و تنگ میشد. از لحظه ای که متوجه تنگ شدنش شدم،  سعی کردم حواسش را پرت کنم؛ همین طور حواس خودم را. شروع کردم به انجام کارهای بیخودی که فقط دلخوش کنک بودند. _البته نه تمامشان!! مثلن خواندن نمایشنامه با صدای بلند، اصلن بیخودی و دلخوش کنک نیست._ ولی دل ِ کوچک من هوشیار تر از این بود که حواسش پرت این طور مسایل شود.

به سرم زد که بخوابم. شاید اینطور سریع تر زمان دلتنگی ام طی شود و من از این حال زار زودتر بیرون بیایم...

هه! اما... به جایی رسیدم که... کاش نخوابیده بودم. زمان دلتنگی نه تنها سریع تر نگذشت که احتمالن چند ساعتی هم اضافه شد. تو خواب خود ِ پریشان حالم را دیدم که مثل یک مرغ پر کنده!( همیشه از از تصور این تصویر چندشم می شود.) دنبالش می گردم، می بینمش و با شوق به سمتش می دوم. یک باره ناپدید می شد. انگار که هیچ وقت آنجا نبوده. دوباره می دویدم و می دویدم و...  پیدایش می کردم و باز از نو...

با احوالی که تصورش چندان سخت نیست، از خواب! بیدار شدم. مدتی همانجا، همان طور نشستم. شانۀ چوبی کوچکم را برداشتم و موهایم را شانه زدم. یادم افتاد که نمی دانم آخرین باری که این کار را کردم چند روز پیش بود. به ندرت_شاید در تمام عمرم به تعداد انگشتان دستم هم نرسد_ پیش می آید که به موهایم سنجاق یا هر چیزی که دخترها به مویشان وصل می کنند، بزنم! ولی... اینبار دو تا از سنجاق سرهای ماهی ای مامان را برداشتم و مویم را یک طرف شانه ام ریختم و سنجاق ها را محکم تو موها، فرو کردم و بستم،به قدری محکم که هنوز رو سرم هستند. از اطاقی که درش خوابیده! بودم بیرون رفتم. داداش کوچکم داشت شعر حفظ می کرد برای درس فارسی اش. خوشبختانه هنوز یادم مانده بود! کَمکی کمکش کردم تا حفظش کند...

مدام تو اطاق ها می گشتم، اینور، آنور.هیچی به هیچی. تو اطاق پذیرایی مامان و بابا و مامان و بابا بزرگم همچنان مشغول صحبت در مورد همان موضوع تکراری ِ همیشگی بودند. کلافۀ کلافه شده بودم. انگار همه چی به هم ریخته بود،همه چی قاطی شده بود.الان دیگر تنگی ِ دل و سر آمدن حوصله هم با هم قاطی شده بودند.

به یکی از دوستانم( تنها کسی که فعلن در این شهر می شود دوست نامیدش) اس. ام. اس دادم که با هم برویم بیرون._بعد از ظهرهای روزهای زوج اش خالیست._ گفتم یک ساعتی بیرون از خانه باشم بهتر می شوم. بعد از کلی انتظار جواب داد که همراه مادرش است و متاسف  و ممنون است که نمی تواند همراهم باشد و اینکه به فکرش بوده ام. با اینکه نتیجه اش را حدس می زدم اما... از متین هم خواستم، که مشخص بود قصد تمام کردن درس و مشقش را داشت. مهمان ها هم که رفتند از مامان خواستم . پیشنهاد داد تا با متین بروم، چون "من که می دانستم حالش خوب نیست."

چشم ام، سرم( البته فقط همان قسمت همیشگی )، غده های زیر گلویم و...هر عضو یا اندام دیگرم که در این مواقع ممکن است متحمل درد یا دچار کج و معوج شدگی شود، به شدت تحت فشاربودند.

آمدم پای کامپیوتر.وُرد را باز کردم و شروع کردم به ثبت کردن امروز.

 

 

سوم آبان ماه سال یک هزار و سیصد و هشتاد و شش.

 

 

.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 13:39  توسط جنجیل  |