امشب به تمام دوستام و تمام کسانی که به نوعی جز آشناهام محسوب می شن، تبریک یلدا گفتم،
بجز تو که یلدای زنده گی ام بودی.
.
خدایا، بینهایت ازت ممنونم.
به اندازه ی بی نهایتیت ازت ممنونم.
خودت دیدی که چقدر خوشحال شدم.
الان بیشتر از همیشه دوست دارم خدا.
خسته ام. خسته...ام.
خیلی وقت بود که اینطور خسته نشده بودم.
آنقدر خسته ام که نمی توانم دراز بکشم تا تن خسته را آرامش و نه حتا آسایشی بخشم!!
------------------------------------------------------------------------------------------------- .
خوش شانس بودم که ناهار دیروزم را ساعت15:30 خوردم، وگرنه با یک کاسه ماست شام و صبحانه ای که نخوردم و سه قاشق ناهار امروز، که آن هم فدای دو ساعت و ربع انتظار کشیدن برای آمدن اتوبوس شد، تسلیم کردن آنی جانم به جان افرین حتمی بود.
بین دوستان، اشنایان و عابرین کوچه ها و خیابان های شهرم کم و بیش این مطلب گفته یا شنیده
می شود که بنده بسیار اهل پیاده گز کردن مسیر های مربوطه هستم.
و چه بسیارند دوستانی که خاطره ها دارند از این عادت و تمایل! آن روز خاطره انگیز چنان در ذهنشان پر رنگ نقش بست، که پس از آن، هرگز در هیچ مسیر دیگری حاضر به همراهیم نشدند.
اما امروز...
آنچنان دچار پا درد، کمر درد، سر درد، چشم درد و... درد شدم که ذکرش همان است که گفتم.
آن هم برای من چند کیلویی بیچاره.
امروز همان روزی بود که اینجانب موفق به شنیدن جمله ی " قبولی، برو پایین" از دهان مبارک جناب سرهنگ راهنمایی و رانندگی شدم، آن هم در نخستین دیدار!
* لطفن برای برقراری ارتباط بیشتر با متن فوق، جمله ی سرهنگ را با اخم و خشونت هر چه تمام تر قرایت فرمایید.
.
از نظر حسی فوق العاده بود. مخصوصن لحظه ای که سرم را از پشت روی شانه هایش گذاشتم. اصلن دلم نمی خواست تمام شود. دوست داشتم برای همیشه همانطور بمانم و او همانطور لبخند بزند.
برف زیادی باریده بود. داشتیم قدم میزدیم، آرااام. من سمت چپش راه می رفتم. دستم، ( دست راستم) را آرام بطرف دستش بردم. می ترسیدم مبادا از کارم ناراحت شود. خیلی آهسته دستش را گرفتم. بدون اینکه سرش را برگرداند،
گفت: حالت بهتر نشده؟
انگار که کاملن می دانست چه رابطه ای بین من و او و "..." وجود دارد!
_ چی؟ حالم؟؟ ( در حالی که به چهره اش نگاه می کردم )
برگشت و لبخند زد، از همان لبخندهای مخصوص خودش که آدم دلش می خواست تمام مدت لبخند بزند و تو همینطور نگاهش کنی.
گفت: آره، هنوز حالت خوب نشده؟
و اشاره کرد به دستش که در دستم بود.من که تازه متوجه منظورش شده بودم، فقط رویم را برگرداندم و دستش را فشردم. لبخندش بزرگتر شد و با شیطنت حرکات سریعی را با دست و صورتش در آورد و
گفت: اوه! از بس که من دوست داشتنی ام.
دوباره دستش را گرفتم و به بازویش تکیه دادم. همانطور راه می رفتیم و او انگار داشت به چیزی فکر می کرد. ولی اینبار لبخند نمی زد، کمی چهره اش به هم ریخته شد. از پشت سر بغلش کردم و سرم را روی شانه اش گذاشتم.
_ ناراحت ات می کنم؟
سرش را تکان داد که "نه".
و من همانطوووووور ...
دوشنبه 86/6/26 حدود ساعت9:00
.
سلام.
نمی دانم در وجودت چه داری که هرگاه یاد عزیزت به خاطرم می آید، لبخند می زنم.
همین حالا هم!
با این احوال ناجورم، لبخندم گرفت. لبخند می زنم با تو همیشه.
حالا چه کنم؟؟؟
شنبه.26/8/86 حدود ساعت 21 .
.