تبليغاتX
گاهیانه نگاری
 

 

سلام؛ سلام عزیز دورم.

اینجا چیزی تغییر کرده! گفته بودم هرگاه خاطر عزیزت یادم می آید، در هر حالی که باشم] لبخندم می گیرد. لبخند می زنم با " تو " همیشه.

اما الان، چند روزی است چیزی تغییر کرده است!

یاد خاطر عزیزت که می افتم، گریه ام می گیرد. بجای لبخند لبم، اشک سرد چشمم را احساس می کنم.

چه اتفاقی افتاده؟ چرا با خاطر عزیزت باید اشک بریزم؟

چیزی دلم را می فشارد، دلم مچاله می شود، دلم چلانده می شود،محکم. طوری که پیچ می خورد و آبش چکه چکه می ریزد از چشمهایم بیرون...

اینجا

چیزی

تغییر کرده... !

 

.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 0:18  توسط جنجیل  | 

 

 

این خودکار به طرز عجیبی روان به نظر می رسد! آنقدر روان که نتوانستم از گفتنش جلوگیری کنم.

-----------------------------------------------------------------------------------

 

 اگر مثل بقیه ی روزها و هفته ها بی خبر بودم، با تمام ناراحتی هایی که وجود داشت و حس می شد، حداقل اش این بود که فکر و ذهن و خاطرم مشغولت بود. اینطور نبود که حتا از به خاطر نیاوردنت کلافه شوم، جوری نبود که دلتنگی ات حرام شود.

معمولن خیال هیچ حد و مرزی ندارد، اینک اما، خیال هم نمی توانم.

قطعم کردی... .

دلم برای صدایت تنگ شده. دلم را بردی و جایش گذاشتی.

 

 

 

.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت 12:22  توسط جنجیل  |