سرما خوردم. یک هفته است ولو شدم.
اعصاب داغون: از یک طرف بخاطر این سرما خوردگی لعنتی بی موقع،
از یک طرف مسایل جانبی همیشگی و کنار نیامدن هیچوقت من با آنها
حالم خوب نیست.
.
خدایش بیامرزاد...
شاید چند تا از عکسهایش را اینجا گذاشتم.
تو اتاق کنارتخت نشسته، سمت راستش درِ بالکن است و آسمون آبی با یک عالمه ابر های سفیدِ تپل و پری وَش. ساعت حدود 10/30 تا 11 صبح است.
اینکه چرا این موقع از روز کنار تخت اتاق خاله اش تنها نشسته و نمی داند ساعت چند است را خودش هم نمی داند! آن بیرون، یعنی بیرون از اتاقی که داخلش نشسته و درش هم باز است، بقیه ی کسانی که در این لحظه داخل خانه اند، هر کدام مشغول انجام دادن کاری هستند.
صدای جاروبرقی مثل صدایی فراصوت که فکر می کنم فقط می شود حسش کرد، دارد خوردش می کند و صدای ماشین لباسشویی که خدا را شکر الان دیگر صدایش در نمی آید...
- ول کن بابا. بیچاره که دیگه صداش در نمی آد، چه کارش داری؟
۲۵/۵/۸۳
.
با نیم ساعت تاخیردرپیش بینی هایی که می کردم، تو میدان شهرداری منتظر ماشبن برای برگشت بودم(ساعت حدود 18). از دور مرد دلال داد زد:" خانم بیا "
دویدم به طرف ماشین و سریع _به خاطر ترس راننده از جریمه ی پلیس _ پریدم تویش. بعد پیرمردی سوار شد، ولی نه به سرعت من! بعد از پیر مرد، هم یک خانم جوان . که پیر مرد تقریبن رویش نشست! البته با خاهش زن،روی صندلی .
پیرمرد چند ساک پلاستیکی دستش بود، قبل از سوار شدن دیده بودم اقلام مورد نیاز منزل بود؛ دستمال کاغذی، میوه، نان و ... . زمانیکه از ترافیک شهر در آمدیم دستش را داخل یکی از ساکها کرد و مشغول خوردن نان شد.
تکه ای می شکست و _نان از آن نان های معمولی نبود. از انواعی بود که در نان فانتزی فروشی ها می پزند.ترد بود و مغز دانه ی آفتاب گردان رویش پاشیده بودند. _ در دهان می گذاشت و خِرت خِرت می جوید.
کم کم بوی نان بلند شد و تمام فضای ماشین را که مسافران از ترس سرما شیشه هایش را کیپ تا کیپ بالا کشیده بودند، پر کرد.
از بخت بد، بنده با آن شکم گرسنه ی صبحانه و نهار نخورده ، از عطر! نان خوشم آمد و مست بویش شدم.
مرد همچنان می جوید و خُرخُر می کرد. کم مانده بود نان تمام شود که دست از خوردن کشید. (به این فکر می کردم که نان را برای خانه خریده بود؟!!!)
تکه نان های مانده در حفره ی دهان و لای دندانها را با زبان جمع کرد و قورت داد و نفس عمیقی کشید.
"حالا نوبتی هم که باشه، نوبت چیه؟ "
نوبت به عاروق زدن های پی در پی پیر مرد رسید، آن هم در 30 سانتی گوش من که البته تا رسیدن به مقصد ادامه داشت.
داشتم هواسم را با تماشای مناظر بیرون پرت می کردم، برای نشنیدن آن آوای دلنشین!!، که احساس کردم اتفاقی در حال وقوع است:
پیرمرد به نوبت سری دندان مصنوعی های بالا و پایین را در آورده و مشغول مسواک زدنشان با انگشت و دستمال کاغذی است این هم در همان فاصله ی تقریبی مذکور.
حالا پیرمرد داشت سوت می زد...
۱۰/۱۱/۸۶ چهارشنبه . حدود ساعت ۱۹ . داخل ماشین. بعد از مدت ها.
بعد از حدود شش ماه قراره چند ساعتی رو برم... !
برم به شهری که دلیلی برای دوست داشتنش ندارم.شهری که از اولین ساعات اولین روزی که پا درش گذاشتم، دوستش نداشتم، هیچ وقت.
.
|
بگو قطار بایستد
" هیوا مسیح " |