تبليغاتX
گاهیانه نگاری
 

 

قرار بود امروز... نه دوست داشتم امروز یادداشتی را "اینجا" ثبت کنم. سر کلاس شروع کردم به نوشتنش. 

ولی مگر میشود حواست جمع شود سر کلاس، با این همه "چشمان گردنده"  که مدام سیر می کنند روی کاغذت و تک تک کلماتی که به زحمت پیدایشان کردی تا کنار هم بچینی را، بالا و پایین می کنند؟

دوست دارم یادداشتم نیمه نماند!

 

پ.ن: تا اینجا فکر می کنم لازم باشد به " سارا" تبریکی عرض کنم. انشاالله به زودی تبریک مفصل و البته دلیل ش را توضیح خاهم داد.

 

.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 17:52  توسط جنجیل  | 

 

 

من یک فرِم اسلاید دارم.

تمام چیزیست که دارم.

می توانم محکم در دستم نگهش دارم، تا از دستم نرود.

 

.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 14:13  توسط جنجیل  | 

 

 

برای اینکه یادم نرود، یادداشت اش می کنم!

 

یک اس ام اس بدستم رسید از یکی از دوستان، اینطور بود:

"آنجا که چشمان مشتاقی برای انسان اشک می ریزد، زندگی به رنج کشیدنش

می ارزد." و گویا از جملات دکتر شریعتی است.

خب، در اولین لحظه ی بعد از خاندن متن، احساس بدی نصیبم نشد. لبخندی زدم از سر زیبایی زندگی و اشک و شوق و دیدار و وصل و از این دست کلمات و احساسات!

حدود ۴۰ـ۳۰ ثانیه بعد توجه ام به این نکته جمع شد که... با این اوصاف پس تکلیف آن عده که هیچ چشم مشتاقی برایشان اشک نمی ریزد، چیست؟

نظر دوست فرستنده ی اس ام اس : صبوری!

نظر من: صبوری برای چی؟ که چشمی پیدا شود تا برایمان(شان) اشک شوق بریزد؟

یا شاید بهتر باشد ما همیشه نقش دارندگان چشمان مشتاق اشک آلود را بازی کنیم تا زندگی به دیده ی "یار" هر روز زیبا تر و با ارزش تر به نظر آید. 

نظر شما چیه؟!

 

.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 10:47  توسط جنجیل  | 

 

 

دیروز انگار روز سلام کردن من بود. به طور مشخص به چهار نفر سلام کردم.

۱ـ مدیر گروه سابق که همه ی عالم و آدم از میزان ارادت عکس بنده به ایشان خبر دارند!

* علت سلام کردن: تو موقعیت بد گیر کردم که منجر به سلامی اجباری شد.

۲ـ یکی از اساتید که خانم محترمی است. بیرون از دانشکده دیدمش. استاد ۲-۳ واحد آزمایشگاه پاس کرده ام بود.

۳ـ آقا هوشنگ. مدیر فست فود سر کوچه. که بنده روزگاری نه چندان دور به طریقی با ایشان آشنا شده بودم. بیرون فست فود مشغول خوردن نهار ( از محصولات تولیدی فست فود خودش ) بود.

۴ـ خانمی که در کافی نت روبروی دانشگاه کار می کند و بنده روزی چندین مرتبه می بینمش. تو کوچه ای که به سمت خانه است، دیدمش.

 

** به نظرم جالب بود که متذکر شوم در دوران کودکی، والدین و بستگان دور و نزدیک بنده، از سلام نکردن من به مردم، مخصوصن غریبه، رنج می بردند.

 

.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 9:57  توسط جنجیل  | 

 

بعد از دو ترم دوباره آمدم سر کلاس آقای پورجعفر نشستم. روی صندلی جلوی جلو، نزدیکترین صندلی ای که وجود دارد و البته ممکن است دانشجویی رویش بنشیند!!

ولی... نمی توانم سرم را بلند کنم و به استاد نگاه کنم! انگار که خجالت  بکشم. بنظر دلخور می رسد(البته نه از من). وارد کلاس که شد، چهره اش خیلی در هم بود.

 خندید. چندین بار. ولی هنوز چهره اش باز نشده. وقتی تو جایگاه استادم، توی کلاس می بینمش چندان احساس راحتی ندارم. بیرون از کلاس انگار خیلی بیشتر راحتم. این احتمال وجود دارد که بخاهد سر کلاسش نباشم.

 

کاش می توانستم درسش را بیشتر دوست داشته باشم. هرچند، برای او کمترین اهمیتی نخاهد داشت. خودم راضی میشدم اگر حتا یک قدری بیشتر ریاضی را می فهمیدم. می توانم به دفترم زل بزنم و به صدای صحبت کردنش، به صدای ضربات کوچک و تند گچ، وقتی فرمول های نه چندان شیرین انتگرال را روی تخته می نویسد، گوش دهم و لذت ببرم.

وقتی یک فرمول جدید انتگرال را معرفی می کند و درس می دهد، وقتی راه حل به جواب رسیدن یک مسئله از انتگرال را توضیح می دهد، وقتی روش های میان بُر برای راحت تر حل کردن مسائل را به شاگردانش نشان می دهد، انگار همه ی اینها، رویه ی جملات و عبارات اصلی و درونی وجودش است. انگار با مثال و تمرین حرفهای حسابی دنیا را به آدم نشان می دهد. برای همین هم هست که گاهی حواسش پرت می شود و بجای فرمول و مسئله های انتگرال، در باره ی زندگی و دنیا و جامعه ی "تو" حرف می زند و آخر حرف به خودش تذکر می دهد که : "چرا این حرف ها رو زدم؟! کار من که این نیست. کار من انتگرالِ." 

 

۹/۸/۸۵، سه شنبه، حدود ساعت ۱۴.

 

.

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:29  توسط جنجیل  | 

 

می خاهم از تو بگویم...

اما نمی توانم!

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 12:59  توسط جنجیل  | 

 

 

اینجا پنجره ای نیست که نیمه شب بازش کنی تا بادی، نسیمی، بیاید و از سر لیوان نسکافه ات بگذرد و بخار داغ قهوه ات را با خود ببرد تا... تا...؟ ببرد تا نزدیکی بینی ات که تو عطر نسکافه را که به بوی خوش نیمه شب نمناک آمیخته را، بچشی و نفسی، آهی، از هر سر بیرون دهی.

اینجا چند پنجره است که باز شوند رو به بیرون، به دیوار!

اینجا چند پنجره است که تو فقط از همین شاد باشی که، اینجا، چند پنجره دارد!

اینجا چند پنجره است که باشد، که باشم.

اینجا از دودکش خانه ها ـ اینجا بعضی خانه ها دودکش دارند ـ دود داغ، به بالا نمی پیچد. فقط حرارت گرمی، پنهان از چشم آدم ها آرام نفوذ می کند به هوا.

اینجا، صدای یا کریم هایی که نمی دانی از کجا می آید را می شنوی که همیشه تو را می ترسانند.

اینجا هوا خوب است. بهاری است. گاهی زمین خیس می شود، درختان هم. اینجا باز بوی خاک باران خورده می آید. غروب که می شود خورشید آخرین تلاشش را برای زیبا نشان دادن به خوبی انجام میدهد. البته به کمک ابر. به کمک ابرهای نه چندان واضح اینجا که هر گاه بخواهند واضح شوند، بینظیرند.

ـ روزی جایی ثبت کرده بودم: اینجا ابرها پریوش اند. ـ

اینجا هوا خوب است." او " اینجاست حتا اگر ندانم کجاست. همین هوای نمناک را نفس می کشد. همین درختان براق را می بیند. همین روزها، اینجاست! " او " اینجا را دوست دارد. اینجا خوب است. دنج است. آرام است. من، اینجا، هستم. " او "، اینجاست. همین حالا.

دلم برایت تنگ شده نزدیکترین دورم.

 

 

.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 12:2  توسط جنجیل  | 

 

 

 

امروز صبح، سر کلاس، انگار که فلج شده باشم، نمی توانستم خودکار و مداد را درست بگیرم و بنویسم!

به قدری بد خط نوشتم که چند بار بلند گفتم" چرا اینطوری شدم امروز؟ دارم فلج میشم!"

احساس می کنم دست راستم سنگین شده. تمام مدت داشتم دستم را فشار می دادم که شاید حواسش جمع شود! مدام انگشت هایم را باز و بسته می کردم، محکم تکانش میدادم... نشد که نشد!

حتا همین الان هم! انرژی زیادی را جمع می کنم تا مچم را حرکت دهم و انگشت هایم را دقیقن روی کلیدی که می خواهم بگذارم.

 

.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 12:38  توسط جنجیل  |