زل زده ام به چشم های تصویر " ژان رنو " که چسبانده امش به دیوار اتاق. موضوع جالبی که در مورد این تصویر همیشه توجه ام را جلب کرده، این است که اگر از هر زاویهی ۱۸۰ درجه نگاهش کنی، در تمام حالات چشم در چشم ات می گردد و نگاهت می کند. گاهی هم مثل تابلوی مونالیزای بینوا، به نظرت می رسد که گوشه ی لبش به سمت راست کشیده می شود.
اما حالا، لبخندش را نمی بینم!
همين طور كه به هم زل زده بوديم، يكباره چشم چپش پر شد. پر از آب، اشك. مدام پر و خالي ميشود اما سرازير، هرگز! نمي دانم اين اشكهاي پر حجم چشم ها اين وقت ها كجا مي روند؟ پايين كه نمي ريزند، حتما بر مي گردند داخل چشم ديگر!
***
باز دارم خيال بافي مي كنم! تصوير " ژان رنو " فقط يك پوستر مقوايي است. واقعا هم كه نگاهم نمي كند! اين مزخرفات را خودم ساخته ام. يا شايد بشو كمي مثبت در موردش حرف زد؛ مثلا اينكه وقتي زل مي زنم به چشم هاي مقوايي تصوير، گوشه ي لب خودم به راست جمع مي شود و حالتي شبيه به لبخند موناليزاي بينوا را مي گيرد. همينطور چشم چپ من است كه چند باره پر و خالي مي شود بدون سرريز شدن و اينجاست كه مقواي چسبيده به ديوار گچي در نقاطي مثل چشم چپ و گوشه ي لب مانند آينه عمل مي كند و من حالت چشم و حركت لب خودم را در چهره ي تصوير مي بينم.
عجبا! باز هم كه نشد!! دوباره خيال نوشتم...
نمي شود كه من باشم و خيال نباشد؟
.
.
.
فقط چند ثانيه باران باريد! آمدم بنويسم: اين هم يك واقعيت خوب( باران واقعي)ديگر نياز نيست خيال كني. كه دقيقا همين جا ديگر هيچ صدايي از باران نبود! قطع شد. همين؟
مي بيني؟ حالا باز خيال مي كنم. خيال مي كنم كه هنوز باران مي بارد و شهر آرام آرام است و فقط صداي باران و شب است كه هست.
... كه باد لطيف و آرامي به نرمي بر اندامم مي سرد و محو مي شود.
... كه همينطور كه چشم بسته ام، حجم بزرگي از بوي خاك و بهار را فرو مي بلعم.
من خيال مي كنم. چشمم را خوب خوب باز مي كنم و...
خيال شروع مي شود.
" تعیین جنسیت و محیط "
در اکثر قریب به اتفاق جانداران یوکاریوت شناخته شده، ژنوتیپ انها در تعیین جنسیت نقش دارد. در گروهی تغیین جنسیت به کمک کروموزوم های جنسی است در گیاهان نیز تعیین جنسیت ممکن است به کمک کروموزوم های جنسی باشد و در آنهایی که کروموزوم جنسی تشخیص داده نشده است، مکانیسم تعییین جنسیت به وسیله ی تعدادی از ژن ها صورت می گیرد و حتی ممکن است ناشی از تاثیر هورمون های گیاهی باشد ولی در گروهی از موجودات زنده ظاهرا نقش عوامل درونی و نیرونی در تغیین جنسیت بی تاثیر نیست در گروهی از جانوران بویژه در کرم های حلقوی آبزی کروموزوم جنسی مشاهده نشده است و به همین علت مکانیسم واقعی تغیین جنسیت در آنها مبهم است در گونه ای از این جانداران بنام بونلیا*، جنس ماده نسبتا بزرگ است و جنس نر به قدری کوچک است که در کلواک جانور ماده به سر می برد.
از رشد تخم، لاروهایی مژه دار تولید می شوند که در آب دریا رها شده و از آب دریا تغذیه می کنند. اگر در محیط زندگی لاروها کرم ماده ی بالغ حضور نداشته باشد و لاروها به صورت مستقل رشد کنند، تبدیل به کرم ماده ی بالغ می گردند. اما اگر کرم ها به کرم ماده ی بالغ برخورد کنند، ابتدا به پوست بدن آن متصل شده و زندگی اکتو پارازیتی پیدا می کنند و بتدریج تبدیل به کرم نر می شوند و سپس به کلواک میزبان مهاجرت می کنند.
اگر لاروی را که از تخم خارج شده است را در محلولی از نمک های کانی و هم غلظت با اب دریا رها کنند در اثر رشد بتدریج تبدیل به کرم ماده می گردد. در صورتی که اگر لارو را در آب معمولی قرار دهند از رشد آن یک کرم بدون تمایز جنسی بوجود می آید. همچنین اگر لاروی را که با کرم ماده ی بالغ زندگی اکتوپارازیتی دارد، جدا نموده و در آب دریا رها کنند به کرم هرمافرودیت کاذب می گردد.
در نوعی خزنده بنام تمساح می سی سی پی تعیین جنسیت ظاهرا به دمای محیطی بستگی دارد که تخم در آنجا قرار دارد. دمای زیر ۳۰ درجه منجر به رشد تخم در جهت تشکیل جانور ماده و دمای بالا تر از ۳۴ درجه سبب تشکیل خنسیت نر می شود.
*Bonellia
** در صورت وجود هر ابهامی، نویسنده ی وبلاگ را مطلع نمایید.
برگرفته از کتاب" ژنتیک ـ تالیف یوسف سیدنا "
.
یک خط صاف و بلند که فقط سر داشته باشد.
یا... یک مسیر که هیچ چیزی مشخص اش نکند ـ هر چیزی که می تواند اثری از خودش بجا بگذارد ـ حتا نور. فقط مولد این مسیر می تواند خیال کند که چنین خط درازی در این بعد از فضا وجود دارد.
یا می تواند اینطور باشد که... چنان خیره به روبرو ـ جایی که پهنه ی وسیعی باشد از آسمان یا وسعت دوردستی اینچنین ـ که دلیلی برای بر هم زدن خیرگی نباشد.
حالم حالا اینگونه است.
چیزی شبیه به این خطوط خیالی، یا حالی شبیه به چشم خیره به وسعت. حرکت دستم روی کاغذ بقدری کند است که خیال می کنی توانسته ای فقط با نگاه کردن حرکتش دهی و خودکار هم برای خودش بین انگشتانت، جا خوش کرده و تعادل دارد. صورتم را اما باید حدس بزنم! با احساسی که از اعضا دارم به گمانم شبیه جنازه ی آب خورده ای که ورم کرده و رنگ اش به سفیدی و کبودی بر گشته است، شده باشد که یک آن، چشم باز کرده است. خوب شد! حالا رنگ دست و انگشت ها هم خیال کردنی است.
حالا از اول مرور می کنیم.
حالت اول: موجودی در هیبت آدمیزادی برهنه، با چهره ای سفید ـ کبود که ورم کرده و یخ است. بدون کوچکترین احساسی بجز کرخ بودن و سنگ شدن، بی اختیار در فضا در حرکت است. بدون حرکتی در دست و پا.
حالت دوم: همان موجود بی ابهت، افتاده روی... روی، چیزی شبیه به صندلی و با چشمان بازش بدون حرکت دادن چشم، مسیر نا مشخص از خطی را در فضا دنبال می کند.
حالت سوم: همان موجود ایستاده، بدون احساس وزن روی پاها، در همان وسعت بی افق، رو به مقابل چشم باز کرده و خیال می کند آن وسعت عظیم را می بیند. خیال می کند که خودش را می بیند هنگام سیر در مسیر نا مشخص در حجم فضا.
* برای درک بهتر٬ تصویر دارای تونالیته ی رنگ های خاکستری ـ آبی است. همان رنگ صورت. طوری که مرز بدن و محیط غیر قابل تشخیص باشد.
۸۷/۳/۱۶. پنج شنبه. حدود ساعت ۴.
.
از گوشی موبایلم چند تا موسیقی بی کلام انتخاب می کنم و می گذارم در فضای سالن پخش شود. ولو می شوم روی کاناپه، وا می روم. درد ندارم، بی حس ام. گاهی داغ می شوم و گاهی سردم می شود، می لرزم.
نگاه ام می افتد به گلدان دیفن باخیای روی یخچال. صندلی را می کشم سمت یخچال، روی صندلی می ایستم و گلدان را بر می دارم، بنظرم می رسد آب ندارد. شیر آب را باز می کنم، آب می ریزم داخل گلدان. آب سریع بالا می آید. اشتباه می کردم، گلدان آب دارد! پس چرا برگهایش اینقدر خشک و بی حالت اند؟ روی میز چند تا دستمال است. یکی را که کمی نم دارد بر می دارم. یکی یکی برگ های دیفن باخیا را پاک می کنم، سعی می کنم حرکت دست هایم را با آهنگ هماهنگ کنم. بنظرم تاثیر بهتری دارد. حد اقل برای دیفن باخیا. برگ اول را روی دستم می گذارم، پارچه را از اول تا آخر سطح برگ می کشم، حالا زیرش، ساقه ی برگ را هم دستمال می کشم. دستم را زیر برگ دوم می گذارم. پارچه را آهسته رویش می کشم، هماهنگ با سرعت آهنگ. اینجا صدا می پیچد، تاب می خورد. دستم بالا می رود، سمت راست برگ. سکوت. برگ سوم، چهارم... .
گلدان را می گذارم بالای یخچال. بر می گردم به سالن. از جلوی آینه رد می شوم. بر می گردم. موهایم باز است.پریشان. رطوبت هوا هم کمک کرده تا تارهای کوتاه تر رو هوا بمانند. سعی می کنم با دست، وضعیت بهتری بهشان بدهم. می ریزمشان یک طرف شانه. سه قسمت اش می کنم. می بافم. حرکت دستم را با موسیقی هماهنگ می کنم. پیچ اول. دسته ی بعدی را از روی انگشتم رد می کنم، از زیر دسته ی سوم را می گیرم. سکوت. گیس را می کشم تا سفت شود. خوب این کار را بلد نیستم، طول می کشد. سر هم اش می کنم، بهتر شد. کش زردش را هم می بندم به ته اش. صورتم هنوز طرف آینه است. بد نشد! چرا قیافه ام اینطوری شده؟! جلوتر می روم. به چپ می چرخم. خودم ام. چشم هایم...! همانطور رو به آینه، عقب عقب می روم. موسیقی چنان آرام در فضا سیر می کند که مجال چرخیدن را هم نمی دهد. به کاناپه می رسم، می نشینم. پا روی پا می اندازم، کمرم را صاف می کنم، دست ها را می کشم تا نزدیکی زانوهایم و زل می زنم به خودم که در آینه نشسته.
بلند می شوم. موسیقی را قطع می کنم. از پله ها بالا می دوم. زیپ کوله ام را باز می کنم، کاغذ و خودکار را بر می دارم. بر می گردم روی کاناپه. از گوشی موبایلم چند تا موسیقی بی کلام انتخاب می کنم و می گذارم در فضای سالن پخش شود.
.
با تو لبخند میزنم همیشه.میبینی،چند تا اس ام اس کوچک ناقابل، چطور حالم را جا آورده؟!همین برای چند وقتم کافیست. می توانم مدت زیادی را سر کنم و طاقت بیارم. دیگر تا حالا یاد گرفته ام که چطور مصرفشان کنم تا به صرفه باشد و کلمه ای، حرکتی، علامتی، هجایی هدر نرود.
البته این مسئله ممکن است نتیجه ی عکس هم داشته باشد. می توان این احتمال را هم در نظر گرفت که من، با این چند تا اس ام اس کوچک نا قابل، بهانه گیری ام اود کند. اما این فقط یک فرض محال است. چون من تا حالا دیگر این چیزها را خوب یاد گرفته ام.خوب فهمیده ام این کارها فقط بچه بازیست. خوب می دانم که این بهانه گیری ها قرار نیست هیچ وقت به هیچ مقصدی برسد. من حالا دیگر یک بچه ی بهانه گیر و بد ادا نیستم.
تمام مردم شهر را دوست دارم، وقتی "تو" هستی.
به گذشته، آینده، فکر نمی کنم، وقتی "تو" هستی.
زیبا می شوم، وقتی "تو" هستی.
"تو" هستی، حتا اگر نباشی و من قط در این شلوغی شاید گاهی نتوانم صدایت را بشنوم!
بی آنکه بخاهم ـ یا شاید خاسته ای قدیمی باشد که از یاد برده ام! ـ چهره ی "تو" را در صورت آدم ها می بینم. صورتشان درست توی یک لحظه مثل تکنیک های انیمیشن به چهره ی "تو" تبدیل میشود. هیچ محدودیتی هم وجود ندارد. اینجاست که لبخند میزنم به "تو" تو صورت تبدیل شده ی آدم ها و همینطور مات و مبهوت زل می زنم بهشان.
.