تبليغاتX
گاهیانه نگاری


نمی دانم چه چیزی می خواهم بنویسم! نمی دانم چه چیزی می توانم بنویسم! امشب احساس کردم شکستم. شکستن شاید لغت بزرگی باشد برای اتفاقی که رخ داد. به اندازه ای که  یک دختر بچه ی کوچک می تواند به هر دلیل بچه گانه و بی ارزشی، احساس شکستن کند، من، امشب شکستم.
اگر هر انسانی برای شکستن مرزی داشته باشد، مرز من پاره شد. من فقط با یک ضربه ی کوچک، چیزی شبیه به ضربه ی کوچک نوک سوزن، شکستم. اگر در این سال ها طوفان هایی به پا شده باشد که تن کوچکم در برابرشان ضعیف بوده، آنچنان مقاومت کرده که توانسته پا بر جا بماند. اگر پتک بر سرم کوبیده شده، اگر به صورتم تف پرتاب شده، شاید فقط سرم چند دقیقه ای گیج رفته باشد و یا در حالت وخیم تر مدتی بیهوش شده باشم، صورتم را با چندش و آزردگی پاک کرده باشم.
اما، شکستن نیاز به نیروی زیادی ندارد. می توان حتا با همین سوزن کوچک و ظریف، حجم بزرگی را متلاشی کرد. فقط کافیست به نقطه ی شکستش یک ضربه ی کم جان وارد کنید و بعد، به تماشای فروپاشی اش بنشینی.

خیلی ساده است:
 سوزن را با دو انگشت اشاره و شست با حالت بسیار ظریف، طوری که انگشت کوچک ات هم کمی بالاتر بیاید _ درست مثل آدم های افاده ای که دسته ی فنجان را می گیرند _ بگیر و با حرکت سریع و کوتاه مچ ات به نقطه ی هدف ضربه وارد کن. حالا لبخند بزن. بیشتر، بزرگتر، بخند... بلند بخند. تو پیروز شدی. شکستی.

نگران تکه های خرد شده هم نباش، لبه های تیزی ندارم که صدمه ای ببینی. پودر شده ام. می توانی فوتم کنی. مثل خاکستر...آرام



جمعه. 87/3/4. حدود ساعت 24:00



.
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 0:59  توسط جنجیل  |