تبليغاتX
گاهیانه نگاری


سرش داد نزن.
آروم باهاش حرف بزن.
بهش دستور نده.
ازش خواهش کن.
اینارو یاد بگیر.
.
.
.
سکوت.



+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 0:10  توسط جنجیل  | 



نمی دانم چه خاصیتی دارد این اینترنت؟! انگار که اگر کانکت نباشم نمی توانم تایپ کنم! جالب اینجاست که هرگاه که بخواهم بجای قلم دست گرفتن انگشت روی کیبورد بکوبم، نمی شود برگردم و کاغذ بردارم و ادامه دهم! حتا اگر همیشه با کاغذ و قلم راحت باشم. هرچند، الان این مسئله به هیچ وجه کوچکترین اهمیتی ندارد. کانکت شدم چند تا وبلاگ را باز کردم و نخوانده بستم. موسیقی هم بود. الان هم هست، ولی نه در فضا، هوا؛ فقط توی گوش من می چرخد. دوست داشتم چیزی بنویسم. عقده ی دلی باز کنم. ولی هیچ مزخرفی نیامد تا ثبتش کنم. همین ها را هم دارم به زور می کشم بیرون. شاید از یک مرحله که بگذرند سرازیر شود. شاید!
دارم سعی می کنم بزور کلمات را از ذهنم بکشم بیرون. همین است که نا منظم تر از همیشه می پاشند روی صفحه. نمی دانم چطور است که به جایی می رسم که کلمات را باید با چنگ و دندان حرام کنم و هر طور با هر شکل و شمایلی بسته شان کنم ولی حتا یک جمله هم آن طور که باید، اتفاقی شکل نمی گیرد!
می بینی؟ جالب است نه؟ بله جالب است. ببین چطور گیر این کلمات افتاده ایم؟ نه تکلیفمان با خودمان روشن است _ نه! بهتر است کلماتم را مفرد بکار ببرم. من چه می دانم چند نفر تکلیفشان با چه چیزها و چه کسانی روشن است یا نیست؟! _ نه تکلیفم با خودم روشن است نه با این کلمات بیچاره! گاهی شانه بالا می اندازم و به سادگی تمام " کلمه" می خوانمش، گاهی هم اینطور پریشان حال می شوم و له له می زنم که چطور مرتبشان کنم تا آرام شوم! ببین! تیر ترکشم تا کجاها رسیده! دیگر با آدم ها آرام نمی گیرد _ تیر ترکشم را می گویم _ به جان این بینواها افتاده تا تکه تکه شان کند. تکه تکه شان کنم. بد بختی اینجاست که می دانم خالی خالی اند. می دانم که از بس پوچ اند حتا تکه پاره هم نمی شوند! تا حالا کی شنیده کسی توانسته باشد حتا یکی از اینها را، کوچکترینشان را، یکی مثل ...مثل " چه " را دو تکه کرده باشد؟ نمی شود دیگر، نمی شود. نه تعارف دارم با کسی نه قرار است خودم را گول بزنم و دلم را خوش کنم. اصلا اگر بخواهیم یک فرض محال هم کنیم _ نه! یک فرض محال کنم. _ که به هر روشی یک کلمه شکسته شود، یعنی کسی کاری غیر ممکن را ممکن کند و بخواهد افتخارش را بنام خود ثبت کند، باز نمی شود. چونکه آنوقت دیگر نمی تواند درباره ی کارستانی که راه انداخته با هیچ کس حرفی بزند، حتا فکرش را هم نمی تواند کند!
بندگان آدم ببین چه گیری کرده اند زیر دست من! چه بلایی سرشان آوردم! حتا حاضر نیستم برگردم و غلط های املایی احتمالی ام را چک کنم. همین است دیگر. وقتی به زور کاری انجام شود بهتر از این از آب در نمی آید. خصوصا نوشتن! از هر جا که دستت میرسد و ذهنت می خواند کلمه بر می داری و پخش صفحه می کنی. بعد چند قدمی عقب می روی و نگاه تحقیر آمیزت را نثارش می کنی که چه کلماتی، چه جمله هایی! عجب پاراگرافی بسته ام! بعد از این هم یک نقطه می کوبی ته اش. سیوش می کنی و می گذاری توی صفحه ی اول وبلاگت تا عاشقان و بندگان دیگر کلمات، بخوانند و محظوظ شوند.



.
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 0:10  توسط جنجیل  | 



امروز دو نفر کاری کردند تا  جواب سوال پست قبلیم را داده باشند.


. "چه کنم؟"
. "_ & _ *بریم عکاسی."


رفتیم عکاسی تو محله های قدیم تهران. کلی خسته شدم. شدیم. گرما و گرسنگی و البته برای من، فضا و جو عوامل اصلی بودند. ولی نمی توانم منکر خوش گذشتن شوم! چون هم خوش گذشت هم بعد از مدت ها عکاسی نکردن و دست به دوربین نشدن، حتما خوش گذشته...


* از _ & _ عزیز پوزش می طلبم که بخاطر مسایل امنیتی از نام بردنشان معذورم!



.




+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 1:10  توسط جنجیل  | 




دلم خیلی زیاد برای عکاسی تنگ شده است.
چه کنم؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 23:26  توسط جنجیل  | 



آخه الان دیگه چی بنویسم؟ چی می تونم بنوسم؟
بد جور شوکه شدم!


http://cycletourism.blogfa.com/8704.aspx


+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 0:27  توسط جنجیل  |