بعد از اینکه از بیمارستان مرخص شدم و رفتم خانه، تازه متوجه شدم که دست چپم قطع شده. از بیخ، طوری که وقتی آن پیراهنِ سورمه ای گلدار آستین کوتاهم تنم بوِد، از آستین ها چیزی از بازویم بیرون نزده بود. اینجا بود که متوجه قطع شدن دستم شدم. سرم را آرام چرخاندم به چپ و رساندمش به ته آستین که همانطور آویزان بود، مثل یک لوله ی تو خالی. تنفسم را آرام و عمیق کردم تا کنترل اعصاب و رفتار و حرکاتم در اختیار خودم باشد. اول یک دم خیلی عمیق و بعد، آرام هوا را خالی کردم. آب دهان جمع شده ام را قورت دادم.
پدر عصبی بود و طبق معمول اینطور مواقع، ساکت، گفتم: "پدر، به مامان گفتید؟" بدون اینکه منتظر شنیدن جوابش بمانم، فورن: "چطور بهش بگیم؟" می دانستم، اخلاق پدر را خوب می دانستم که وقتی توی فکر است و عصبانی، کلمه ای حرف نمی زند. " اگر مامان بفهمه...؟ وای بابا... چطوری بهش بگیم؟!"
تمام مدتی که توی خانه بودم، طوری تظاهر می کردم که کسی، مخصوصن مامان، متوجه این اتفاق نشود.
الان که فکرش را می کنم نمی دانم چطور اینکار ممکن شد! چیزی که یادم می آید، یک چیزی شبیه این است که انگار آدم ها از هر کتف دو دست داشته باشند و من در آن وضعیت کاری می کردم که دست پشتی ام از روبرو طوری دیده شود مثل اینکه از همان آستین بیرون آمده و من هر دو دستم را دارم! تمام مدت هواسم به این بود که حال مضطربم لو نرود و کسی متوجه یک دست بودن یا قطع یکی از دستهام نشود. سعی می کردم خیلی خوب به نظر برسم، لبخند می زدم، با همه صحبت می کردم و می خندیدم. گاهی هم می رفتم توی فکر و زل می زدم به جایی، ولی سریع بر می گشتم به همان حالت مطلوب.
رفتم توی اتاق پسرها. وحید نشسته بود پشت میز کامپیوتر. دستم را گذاشتم روی پشتی صندلی. برگشت، و من با اضطراب و البته همان آرامش ظاهری لبخندی تحویلش دادم. مشغول شد دوباره. نمی دانست. کاش می دانست. نفهمیده بود من یکی از دستهام رو از دست داده ام! غمگین شدم و از اتاق رفتم بیرون. دنبال کسی می گشتم تا بداند چه اتفاقی افتاده. می خواستم بدانم حالا باید چکار کنم. فقط پدر می دانست. او هم که خانه نبود. اگر هم بود، کسی نبود که بتوانم حرفم را با او بگویم. خدایا... کمکم کن. چه کار کنم؟ تا کی مخفی کنم؟ چطور مخفی کنم؟ من...یعنی من...!؟ وای خدا. من الان فقط یک دست دارم.
آه، سپیده! خاله اینها خانه ی ما بودند. او دیگر حتمن می داند. آرام گفتم: " سپیده می آی یه لحظه؟ می آی تو اتاق؟ کشاندمش توی اتاق. نشست روی زمین. هنوز همان پیراهن گلدار سورمه ای تنم بود. ایستادم روبرویش. سرش را بالا اورد و نگاهم کرد. منتظر بود حرفم را بزنم. گفتم: " چیزه...مم م م...سپید یه چیزی شده. می دونی؟"
ـــ یه چیزی شده؟ یعنی چی؟!
حالا هم که کسی را پیدا کرده بودم تا حرفم را بزنم، نمی گفتم، نمی شد، نمی توانستم، می ترسیدم. سپیده بلند شد و روبرگرداند. برگشت که دیدم دارد گریه می کند. اوه. خدا! می دانست. گفتم: "برای چی گریه می کنی؟!! م...می دونی چی شده؟" سرش را تکان داد که یعنی می داند.
یعنی وحید هم؟ یعنی اینطور رفتار کرده بودند که من...؟
گریه ام گرفت. گریه کردم. داشتم هول و ترس چند روز را خالی می کردم. داشتم سبک می شدم. حالا دیگر فقط مامان مانده بود. سخت ترینشان.
همه ی کارهایم را، حتا کارهای خانه را خیلی درست و خوب انجام می دادم و همانطور به این فکر می کردم که وضعیم خیلی هم بد نیست! با اینکه یکی از دستهام قطع شده و باید تمام کارها را با یک دست انجام دهم، که می دهم، ولی هیچ مشکلی ندارم. مثل همان وقتها که دو دست داشتم انجامشان می دهم! این فکر آرامم می کرد. می توانستم بهتر متمرکز شوم روی همان مسئله که چطور به مامان بگویم. همانطور که کارهایم را بدون هیچ مشکلی با یک دست انجام می دادم، ناگهان در یک لحظه متوجه شدم من این مدت داشتم همه ی آن کارها را با دو دست انجام می دادم که اینطور بی نقص پیش میرفت!
حالا دیگر شکل و مسیر فکر هایم به این موضوع تغییر پیدا کرده بود: " یعنی آدم ها از هر شونه دو دست دارند؟ و من یکی از دو دست چپم را از دست داده ام؟"
داشتم به ذهنم فشار می آوردم تا گذشته را به خاطر بیاورم. زمانی که هنوز دستم قطع نشده بود. آن زمان که فکر می کردم دو دست چپ داشتم. حتا به این فکر کردم که: " وقتی می خواستم کاپشن بپوشم، کاپشنم دو تا آستین داشت؟ یعنی من دو تا دست باید از آستین رد می کردم؟" هیچی یادم نمی آمد. هیچ تصویری نمی دیدم. هیچ حرکتی را با چهار دستم مجسم نمی کردم. شروع کردم به نگاه کردن دیگران، شاید یادم بیاید که چطور بودم.نمی دیدم! بقیه هم دو دست داشتند انگار! از هر شانه، یکی.
گیج شده بودم. اگر من یک دستم قطع شده بود، پس چرا با دو دست کار می کردم؟ چرا دیگران هم مثل من دو دست داشتند؟ یعنی اصلن هیچ اتفاقی نیفتاده بود؟ من...دستم قطع نشده بود؟ چرا، چرا شده بود. از آستینم دستی بیرون نبود. سپیده می دانست، گریه هم کرده بود برایم. پدر چی؟ او هم نگران بود. توی فکر بود، عصبی بود. من دست چپم قطع شده بود. با بابا نگران مامان بودیم. نگران اینکه چطور خبر این اتفاق را بدهیم... اگر مامان می فهمید حالش بد می شد.
چیزی به ذهنم رسید: " برم از مامان بپرسم که ما چند تا دست داریم؟ بپرسم دستم قطع شده یا نه؟ اصلن ببینم خود مامان چند تا دست از هر شونه اش آویزونِ!
.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 1:16 توسط جنجیل
|
سلام.
خسته شدم.
حوصله ی هیچ کاری را ندارم. نه کتابی می خوانم، نه فیلمی می بینم، نه اینترنت گردی درست و حسابی ای می کنم، نه چیزی می نویسم، نه جایی می روم، نه حرفی می زنم، نه عکاسی ای میروم و نه هیچ کار دیگری.
موسیقی انتخاب و روشن می کنم، پخش می شود. حوصله ام سر می رود، قطع اش می کنم.
بین اتاقهای خانه راه می روم. از این به دیگری. خسته می شوم. پریشان می شوم. انگار که منتظر باشم و شکیبایی ام تمام شده باشد. لج می کنم. مریض می شوم. بیمارستان می روم. دارو می خورم. نق می زنم. لال می شوم. لج می کنم.
بچه شدم. خسته شدم. از بزرگ شدن خسته شدم. دور شدم.
.
.
.
من...
خسته ام.
همین.
.
+
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 0:6 توسط جنجیل
|
بهم گفتند بشین چند تا سیب زمینی پوست بگیر برای شام.
تلفن رو قطع کردم، رفتم تو آشپزخونه. کشو رو باز کردم و چند تا سیب زمینی گذاشتم تو سینی. چاقو، یک کاسه ی آب و تخته برای خرد کردن هم برداشتم. نشستم زمین تو هال. پوست کندم. یکی ، دو تا، سه تا. گذاشتمشون رو تخته. درشت خردشون کردم. خوب خرد می شدند، چاقو تیز تیز بود. فقط سیب زمینی خرد می کردم، نه هیچ کار دیگه ای و نه حتا هیچ فکری. فقط آروووم خرد کردم...
دستم رو توی آب نمی کردم. اب سرد بود. من دستم خاکی بود. با چاقو خالیشون می کردم تو آب.
نفسم تند شد. ضربانم رفت بالا، بالا... لرزیدم، سردم شد. یخ کردم. انگشتام، ناخن هام... بلند شدم جلوی آینه ایستادم. همینطور نگاه کردم، زل زدم. یک لحظه، یک دقیقه، چند دقیقه. از بالا به پایین، صورت، شونه ها، به چین تیشرت، نگاه کردم. آرووم چشم گردوندم. آمد تا دست چپ. مشت بود. محکم. دست راست آویزان و چپ مشت شده بود. برگشتم بالا، به شونه ها، موهام که ریخته بودند رویشون.
هنوز دو تا سیب زمینی مونده بود.
.
+
نوشته شده در شنبه دوم شهریور 1387ساعت 21:56 توسط جنجیل
|