میدونید که مامانای خوب، چقدر بچه هاشون رو دوست دارند...
حالا فرض کنید بچه ی دوست داشتنی مامان یک روز غیبش بزنه و گم بشه و مامان همه جا رو دنبالش بگرده و پیداش نکنه!
بعد مامان ببینه که یهو بچه ی دوست داشتنی اش پیداش بشه... کاری که مامان می کنه چیه؟
اینکه تو لحظه ی اول، عصبانی میشه و کلی بچه ی کوچولوش رو دعوا میکنه... که چرا بی خبر رفتی؟ نگفتی گم میشی؟ نگفتی یه بلایی سرت میاد؟ نگفتی مامان نگرانت میشه؟
بعد... چند لحظه زل میزنه تو چشمهای آبدار دوست داشتنی اش، محکم بغلش می کنه و گریه میکنه و می بوسدش.
.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 11:23 توسط جنجیل
|
من دارم میرم... خدا حافظ
.
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 13:56 توسط جنجیل
|
چقدر سخت است وقتی دلت جمع می شود، کوچک می شود، تنگ می شود. مثل وقتی که سردت می شود و خودت را جمع می کنی، دست هایت را دور خودت می پیچی و بازوهایت را می مالی.
وقتی دلت یخ می کند و می لرزد و تنگ می شود، چقدر سخت است که بخواهی کسی دلت را گرم کند و نباشد؛ پیدا نباشد. یا حتا بخواهی فقط همین را بگویی: " دلم تنگ شده". کسی باشد و پیدا نباشد.
آه...بارون، بارون. چقدر دلم ببرایت تنگ شده!
پاییز که می آید، آدم یاد همه ی غم انگیزهای دوست داشتنی اش می افتد، دلش تنگ می شود. هواسش پرت می شود. هواسم پرتاب می شود توی پاییز.
چند روز هواسم را پرت کنم و توجه نکنم به این دل تنگی دوباره از راه برگشته؟ دلم نمی خواهد دلم بداند که چقدر تنگ بوده، چقدر تنگ شده، چقدر تنگ است. دل بیچاره ی کوچکم می میرد. دلم برای دلم می سوزد.
.
+
نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 1:10 توسط جنجیل
|
خدایا...
با این وضع دیگه چی اهمیت داره؟
هان؟
هیچ چیزی اهمیت نداره.
هر روز بلند شم و ببینم یه وجب دیگه بیشتر تو لجن، تو گند و کثافت فرو رفتیم؟
همین جوری ما رو ریختی رو زمین که همه جا رو به گه بکشیم؟ هم خودمون رو هم دنیایی که بهمون بخشیدی؟
تو که می دونستی، تو که از جنس خراب ما از همون روز اول، از همون موقع که فقط دو تا ازمون ساختی، خبر داشتی... چرا آخه؟
تا کجاش رو باید ببینم؟ تا جایی که میشه تصورش رو کرد که آدمیزاد به چه پستی ای رسیده باشه؟ به چه وحشیگری هایی دست زده باشه؟
.
.
.
.
.
.
.
.
.
نجاتمون بده خدا. نذار بیشتر از این یادمون بره چی بودیم و چی شدیم. یادمون بده چی باید باشیم. بذار حقیقت لذت رو درک کنیم. نذار ... نذار بیشتر از این گم شیم. به کجای این دنیا میشه فرار کرد و قایم شد؟ کجا رو پیدا کنیم که حتا خودمون هم نباشیم، که فقط تو باشی؟
خدا، آخه چطوری ازت بخوام؟ چی رو ازت بخوام؟
.
+
نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 0:53 توسط جنجیل
|