تبليغاتX
گاهیانه نگاری
 

 

سلام...

آمدم یک یادداشت ثبت کنم... ولی نمی توانم... گرسنه هستم... شکمم از خودش صداهای ترسناکی در می آورد... باید بروم... بروم و صدایش را ببرم... بروم و غذایی اگر پیدا شد، بخورم...

تا روزی دیگر و همان یادداشت، بدرود...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 12:48  توسط جنجیل  | 

 

 

دارم میرم خونمون...

برای اینکه دلم تنگ شده، هوا سرد شده، کاپشن بخرم، چند روزی با ADSL هال كنم و...

و اينكه يادم نياد تا جمعه يه گروه رفتن عكاسي و من نتونستم برم!

 

.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 10:16  توسط جنجیل  | 

 

دلم می خواهد وقتی سرم را از پنجره بیرون می برم و میدان کوچک شهرت را نگاه می کنم، وقتی به حرکت و روزمرگی آدم ها نگاه می کنم، چشمم زوم کند روی یک نقطه از پیاده رو که "تو" آنجا ایستاده ای. من نگاهت کنم، برایت محکم دست تکان دهم و یکی از ان لبخندهای عریضم را نثارت کنم... همینطور زل بزنم و نفس بکشم.

دلم می خواهد وقتی که راه می روی قدم های بزرگت را بشمارم و فقط تو را ببینم که مثل همیشه ات راه می روی. چشمم فقط با تو بگردد و همه ی آدم ها با چشمهایشان، ماشین ها و موتورها، حتا دوچرخه سوارها هم بی حرکت بمانند... تا تنها تو باشی که راه می روی و چشم من باشد که تو را دنبال کند که دور می شوی.

نگاهم که تمام می شود از تو که دیگر نمی بینمت، نوبت می رسد به شکافته شدن خودم مثل یک لباس بافتنی، که یک طرف نخ کاموایی اش را بگیری و بکشی... تا ردیف به ردیف و دانه به دانه شکافته شود و در برود.

نگاهم را می شکافی و تمام ام می کنی. به گره می رسم. می شوم چند رشته ی شکافته شده ای که فقط یک گره ته اش مانده.

 

.

*پ.ن: یادداشتهای جنجیل در گاهیانه نگاری به دلیل مشکلاتی با چند روز تاخیر ثبت می شوند.*

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 8:15  توسط جنجیل  | 

 

 

 

خسته و کوفته آمدم بالا و افتادم روی تخت.

CD player رو روشن کردم و گوشی هاش رو فرو کردم توی گوشهام.

The cranberries شروع کرد... چشم هام بسته شد. مثل سنگ فرو رفتم توی تشک. یک ساعت همینطور گوش دادم بدون اینکه خوابم ببرد... هم اتاقیم آمده بود، می خواست CD player را خاموش کند، چشمم را باز کردم و گفتم که خواب نیستم. چند لحظه نگاهم کرد... زل زد بهم و... رفت.

پلکهایم بقدری سنگین بودند که افتادند، همین که چشمم بسته شد تصویری دیدم که مثل یک انعکاس عصبی منجر به پرتاپ شدن پلکهام به بالا شد و چشمم باز. نفهمیدم این لحظه مربوط به کجا بود که دیدم!

 

 

           گوشه ی یک اتاق سیاه و تاریک، شبیه کشتارگاه شده بود. همه جا خون و گوشت و استخوان 

           تازه شکسته شده... همه جا قرمز خونی.

 

. 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 12:18  توسط جنجیل  |