خدای من!!!!!!!!!
یک مطلب دوست داشتنی نوشته بودم که...
همه اش پرییییییییییییید!
فکر می کنم کم کم دارم از کار می افتم!
دیشب، نفس که می کشیدم، استخوانهام جابجا می شدند! صدای جیر جیرشان بلند شده بود...
ــــ امروز از یک نفر پرسیدم: " ادوارد دست قیچی رو میشناسی؟"
ــــ در ضمن: امروز ۱۵-۱۴ تا شات زدم.
ــــ دیگه... دیگه...مممم... هیچی!
ــــ همین.
* "...
بعد ها، اما دیر فهمیدم که شادمانی بر کیفیت هاله ی شمع است. همان طور و همان قدر که میبینی اش، باید کفایتت کند. اگر چنگ زنی تا نگهش داری، شعله می میرد، هاله می گذرد و تو می سوزی.
..."
من هم کفایت کرده ام. فقط نگاهش می کنم. از دور....
خونریزی...
خونریزی...
" اگه گفتین یاد چی افتادم...؟"
.
وقتی باطری گوشی موبایلم تمام می شود، صدایی در می آورد که من می فهمم باید برای روشن ماندن اش باطری اش را شارژ کنم. شارژ کردن اش هم خیلی راحت است... اگر جایی باشی که پریز برق داشته باشد ( که الان دیگر هر جا که فکرش را بکنی و یا حتا نکنی، پیدا می شود.) حتا اگر شارژر مخصوص گوشی ات را هم همراه نداشته باشی، باز هم مشکلی نخواهی داشت. چون الان دیگر همه ی آدمها گوشی موبایل دارند و از بین این " همه" حتمن یک نفر هست که شارژر گوشی اش به درد شما بخورد و شما گوشی تان را از خاموش شدن نجات دهی!
وقتی من خسته می شوم، ساکت می شوم. هیچ حرفی نمی زنم. هیچ صدایی در نمی آورم.
وقتی غمگین می شوم، ساکت می شوم. هیچ حرفی نمی زنم. فقط شاید گاهی گریه کنم.
من گاهی غذا نمی خورم. وقت هایی دوست ندارم دهانم را باز کنم و هیچ چیزی بخورم. دلم حتا نمی خواهد بستنی بخورم.
من گاهی دوست دارم کارهایی بکنم که نمی توانم و کارهایی که نمی شود:
گاهی دلم می خواهد هیچ صدایی نشنوم. طوری که انگار در دنیا چیزی مثل صدا وجود نداشته.
گاهی دوست ندارم هیچ چیزی را لمس کنم. دلم می خواهد روی هوا بمانم، نه حتا روی آب.
گاهی دلم نمی خواهد فکر کنم، خیال کنم، تصور حتا! دلم می خواهد ببینم.
من دلم می خواهد گریه کنم. چشم هایم پر از آب شورند ولی نمی توانم خالی شان کنم.
وقت هاییی که یادداشت می کردم تاریخ و ساعت نوشتنم را ثبت می کردم. ولی چند روزی است که این کار را نکرده ام!
.
این روزها که می گذرد
هر روز
تصویرش را بیشتر می بینم
همان یک لحظه را، در تمام روز
.
من دیگه حوصله ندارم.
من سرم درد میکنه.
من بچه شده م.
من همینطور می مونم.
.