نمی دانم چرا احساس می کنم دست راستم در واقع دست چپم است!
دست راستم را که روی موس می گذارم و تکانش می دهم، اینطور به نظر می رسد که این دست چپم است که کار می کند. انگار که دست چپ را تا طرف راست دراز کرده باشم و مثلن روی موس گذاشته باشم! یا اینطور که همین اندام حرکتی راستم باشد که از سیستم چپ عصب گیری شده و فرمان می گیرد.
.
سلام.
برای چند روز، برگشتم!
.
منتظرم تا...
منتظرم تا ناخن هایم بلند شوند که کوتاهشان کنم.
.
مدت هاست که دیگر از پنجره ی اتاقم هیچ نسیم آرامی بداخل نمی وزد.
مدت هاست که دیگر نه بوی باران می آید، نه عطر بهار نارنج و نه حتا هیچ خاک نمناکی...
مدت هاست لبه ی پنجره ی اتاقم، وقتی که رو به باغچه ی کوچک حیاط باز است، ننشسته ام و شاید مدت هاست که ریه هایم را پر از هوای خوش حال نکرده باشم! نفسم تنگ شده، کوچک شده، کم شده. انگار که نسبت به آن روزها کمتر نفس می کشم این روزها...
مدت هاست از پنجره ی کوچک اتاقم دور شده ام با تمام احوال خوبش. پنجره، باغچه ی کوچک حیاط را، آسمان را، نور بالای کوه را و تمام سکوت شب را طور دیگری نشانم داد. طوری که کسی فکرش را نمی کند پنجره ای کوچک و مربعی با توری فلزی درونش بتواند اینچنین کسی را دلتنگ خود کند! دیگر هرگز از حدود آن پنجره، آسمان و درخت و باغچه ی شطرنجی را نخواهم دید و از لذت لرزیدن در سرمای خوشایند شب کیف نخواهم کرد.
اینک اینجا پنجره ای است رو به خیابان و میدان کوچک این شهر که درختان بی نوایش شاید حتا خاطره ی روزی سبز بودن را نیز فراموش کرده باشند. پنجره ای که تن کوچک من به سختی می تواند پایش برسد. با پرده ای که نفهمیدم هنوز چه رنگی دارد!
اینجا حتا آسمان هم هیچ اشنایی ای نمی دهد.
اینجا هیچ خبری از آوای موسیقی نیست، اینجا فقط صدا هست، شلوغی هست، کلافگی هست.
اینجا آن سکوت و عطر و نفس، جایشان را با چیزهایی عوض کرده اند که غصه ات می گیرد!
اینجا آدم یاد پری کوچک غمگینی می افتد که " فروغ" می دانست چطور می میرد.
هیچ رنگی نیست.
هیچ رنگی...
۱۲/۱۲/۸۷ دوشنبه. حدود ساعت ۱:۰۰
بر می گردم.
حتمن!
باید... بتونم.