تبليغاتX
گاهیانه نگاری
   

 

 

 صاف صاف.

دراز دراز.

خشک، روی تخت دراز کشیده ام. اتاق گرم است. احساس خفگی می کنم. پتو را هم کشیده ام رویم. سخت نفس می کشم. پنجره طرف راستم است.

دستم را از زیر پتو بیرون می کشم و روی شیشه می چسبانم. نفسم بند می آید از سرمای پنجره...

به اندازه ی قطر انگشتانم پنجره را باز می کنم و بیرون می برمشان. از درز پنجره باد سرد آرامی به صورتم می خورد و چشمانم را می بندد... دوباره نفس می کشم.

نیم خیز می شوم و خیابان را می بینم. یک سگ سفید به سرعت زیر باران شبانه می گذرد...

 

 

.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 16:0  توسط جنجیل  | 

 

 

من، یک تکه ی کوچک (*) نه سانتی متری از ساقه ی یک گیاه سبز که فقط سه برگ داشت را از یکی از گلدان های حیاط خانه ی مادربزرگم کندم!

این کار را وقتی کردم که داشتم به باغچه و گلدان ها آب می دادم.

گیاه کوچک را با خودم به اینجا، این شهر، این اتاق آوردم. طوری که برایش کمی خاک باغچه گذاشتم تا در راه خسته وبژمرده نشود...

اینجا، من وسایل زیادی ندارم. یک نمکدان کوچک با سر زرد دارم که حالا دیگر یک گلدان با گیاهی سبز شده. تنها گلدان و گیاهم را جایی کنار همان بنجره ( با برده هایی بی رنگ! ) گذاشته ام...

هر روز، وقت هایی که در اتاق هستم، بنجره را باز می کنم و برده را کنار می زنم تا گیاه کوچکم به نور برسد و رشد کند.

گلدان کوچکم را می توانم کف دستم بگذارم و ریشه های تازه جوانه زده ی گیاهم را ببینم که از بشت جدار شیشه ای گلدانش بزرگ تر بنظر می رسند.ریشه ها هر روز بزرگ تر می شوند، تعدادشان هم بیشتر. الان دقیقن... بگذارید ببینم... بله، الان دقیقن سه تا ریشه دارد. ریشه ها برز هم دارند که وقتی گلدان را کف دستت بگیری و آرام تکان دهی حرکت می کنند. مثل گیاهان زیر دریا، مثل حرکت آرام و مواج گندم زارها...

امروز صبح که برایش بنجره را باز کردم، شهر ساکت بود. انگشتم را آرام روی تک تک برگ های کوچکش کشیدم، طوری که متوجه باشد که نازش کرده ام!

از گوشی موبایلم هم یک موسیقی بی کلام آرام که بنظرم شنیدنش آن وقت صبح لذت بخش بود، انتخاب کردم و بعد...

با هم نفس کشیدیم.

 

(*) بعد از اینکه گیاهم را اینجا آوردم متوجه قدش شدم.

 

 

.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 16:6  توسط جنجیل  | 

 

 

 

سلام. سال نوی همگی مبارک.

قصه داشتم که اینقدر روز از فروردین گذشته و من هنوز هیچ گاهیانه نگاشتی ننوشتم!

ولی... ولی الان یه چیزی دارم که بنویسمش

.

.

.

امروز داداشم ۲۱ ساله شده. تولدشه...

تولدش مبارک.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 17:12  توسط جنجیل  |