تبليغاتX
گاهیانه نگاری
 

 

اگر این چشمان گردنده بگذارند قصد نوشتن مطلبی را دارم! فکر می کنم یک جفت از این چشمان گردان بالای سرم، کاغذ را زیر و رو می کند...

حالا همه چیز خوب است. هم از چشمن گردنده خبری نیست، هم جایم بهتر از قبل شده است!

.

.

.

همینطور که اتوبوس در مسیرش پیش می رود انگار که من عقب می روم، بر می گردم.

در واقع، اینطور است که توی اتوبوس، روی صندلی هایی که جهتشان رو به عقب است نشسته ام. مناظر از پشت سرم می آیند و نو می شوند. من اما احساس می کنم،یا شاید ای بهتر باشد که بگویم، من خیال می کنم که دارم بر می گردم، به عقب، به گذشته، به دیروز... کوچه ها و مغازه ها و خیابان که یکی یکی پشت هم ظههر می شوند، تازه یادم می آید که بله! قبل از کوچه ای که دیده ام این مغازه بوده...

خیال می کنم که قرار است با این اتوبوس شهری همینطور برگردم به گذشته و جایی که دلم می خواهد پیاده شوم، همه چیز را درست و مرتب کنم و دوباره با یکی دیگر که همان مسیر را می رود برگردم. اینبار به همین جا از زمان که هستم.

ساعت مچی دور مچ دست خانمی که روی صندلی روبرو نشسته خوابیده است، درست کار می کند... دخترک خوابیده و اتوبوس برایش در مسیری که می خواهد پیش می رود و عقربه ی ثانیه شمار ساعتش در همان جهت همیشگی جلو می رود و من حالت تهوع دارم.

همین.

 

۱۹/۲/۸۸. شنبه . حدود ساعت ۱۶.

 

.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 17:55  توسط جنجیل  | 

 

 

ال آن دلم می خواهد بنشینم توی یک ماشین. ماشینی که صندلی های راحتی داشته باشد، صندلی های عقب.

و بدوی اینکه هیچ حرفی باشد با کسی و نه هیچ صدایی از موسیقی حتا...

ارام در جاده ای که هوایش مثل همین هوا شب و تاریک و سرد و بارانی باشد، بروم و بروم و بروم.

به هیچ نگاه نکنم، فکر نکنم... آرام، طوری که انگار دنیا سکوت کرده باشد برای چند لحظه. ساکن نباشد! فقط ساکت.

دوست دارم صندلی قالب تنم باشد، طوری که راحت راحت باشم و اگر دلم خواس بخواهم لبخند بزنم از راحتی.

دوست دارم ماشین سرعت کمی داشته باشد تا صحنه از مقابل چشمم آرام گذر کند. شیشه ی پنجره را پایین بیاورم  تا تازه نفس بکشم.

الان دلم می خواهد دکمه ی خاموش مغزم را بزنم تا کمی خنک شود، آرام شود. درش بیاورم و کمی نوازشش کنم و دلداریش دهم که همه چیز روبراه می شود... که می تواند خیلی قوی تر از اینها باشد. کنارش بمانم تا خوابش ببرد، تا کمی استراحت کند، تا آرام شود.

یکشنبه ۶/۲/۸۸ حدود ساعت ۲۲.

 

.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 17:21  توسط جنجیل  | 

 

 

نه، نمی توانم.

آمادگی اش را ندارم. هنوز!آماده نیستم. همیشه اخرش همین جاست. ولی اینبار انگار که چیزی تغییر کرده باشد. از حدود یک ماه پیش منتظر بودم تا همین روزها برسد اما...

برای موهایم هم همین اتفاق افتاد، چیزی شبیه به این، البته. این را که نمی شود کاریش کرد. موهایم را آنطور توانستم تمامش کنم، ناخن ها را که نمی توانم!

باید خودم را راضی کنم، باید آماده شوم. باید کوتاهشان کنم. کوتاه کنمشان تا چیزی تازه شود. تا چیزی متولد شود.

باید همه چیز مهیا باشد تا مثل دفعه ی قبل نشود.  در غیر اینصورت دوباره باید دو ماهی صبر کنم و انتظار بکشم برایش.

 

.

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 17:38  توسط جنجیل  |