پیرمردی را دیدم ایستاده در پیاده رو.
خرید صبحگاه منزل در دستش و دست دیگر، انگار که بخواهد با کسی دست بدهد در هوا مانده، خشک شده.
اینکه، کسی که پیرمرد قصد صحبت کردن و دست دادن با او را داشت، که بود و چه شد! را
نمی دانم.
مدام سر پی چیزی میگرداند و چشم می چرخانید.
بی شک اتفاقی رخ داده بود...
.
.
.
این روزها، دلم، بودن دریایی را می خواهد برای تصادف کردن.
برای اینکه خود را محکم به دریا بکوبد، آنقدر محکم که حتا دردش بگیرد.
این روزها دلم دریایی را می خواهد تا خودش را در آن غرق کند، خفه کند.
این روزها دلم آنقدر سنگین شده که اگر به دریا برسد حتمن فرو می رود از درد.
این روزها دلم چیزی دلش نمی خواهد، هیچ چیزی.
هیچ حتایی هم ندارد برای گفتن. که مثلن، دلم حتا ... هم دلش نمی خواهد!
این روزها برای دلم هیچ رمقی نمانده. مچاله شده
آنقدر که اگر دریایی هم باشد، شاید دلی برای به دریا زدن نداشته باشد.
.
این روزها که می گذرد...
.