می دانم از نظر پزشکی_بهداشتی اصلن مورد قبول نیست و البته به هیچ وجه مایه ی افتخار هم!
ولی من، امروز بعد از حدود 17 سال بالاخره رفتم دندانپزشکی. رفتم تا دندانی را که ماهها پیش توی یک حادثه! شکسته بود ترمیم کنم. رفتم و دکتر دندانم راعصب کشی کرد. حالم بد شد. غش هم کردم، ولی الان که می نویسمش واقعن خجالت می کشم. در واقع من نیمی از عمرم را یا غش کرده ام یا درد معده کشیده ام. خیلی بد بود. اصلن خوشم نیامد. فکر هم نمی کنم هیچ کس دیگری از دندانپزشکی خوشش بیاید یا حتا خاطره ی خوبی داشته باشد! پس من اونقدرهاهم که دوستان مدام تکرار می کنند عجیب و خاص نیستم! اتفاقی که افتاد و بنده را ترساند و موجبات غش نمودنم را فراهم کرد این بود که، خانم دکتر چیزی را در دهانم با ابزاری گرفته بود و می کشید و همزمان با تکان های شدید دست او سر من هم بالا و پایین می رفت. این شد که یواش یواش دردم گرفت و سرم گیج رفت و گرمم شد و...
خب قبول کنید ( لطفن ) منی که سالهای سال حتا توی اتاق انتظار مطب هیچ دکتر دندان سازی هم ننشسته بودم، صبح بیدار شوم و بروم دندانم را عصب کشی کنم...ممکن نبود اوضاع خوبی برایم پیش بیاید. بدبختی اینجاست که از همان لحظه ی حادثه! تا حدود یک ماه بعدش، من خیلی خیلی غمگین شکسته شدن دندانم بودم و البته نگران. خب آخر هیچ کدام از دندان هایم در این سالها پر کرده یا حتا خراب نبودند. پس من آیا حق نداشتم که ناراحتش باشم؟!
حالا من هم مثل خیلی از آدم های دیگر حداقل یک دندان عصب کشی شده ی پانسمان شده دارم. و از این وجه تشابه جدیدم اصلن خوشحال نیستم.
البته یک خوبی هم دارد این پانسمان کردن دندان و دردش، که ارزش فکر کردن و برنامه ریزی دارد. بدلیل باز ماندن دهانم به مدت سه ساعت! دو طرف فکم و همینطور خود دندان درد می کند و به سختی قادر به صحبت کردن هستم. با اهالی خانه در صورت لزوم فقط چند کلمه ی کوتاه حرف می زنم و هیچ تماس تلفنی را جواب نمی دهم. اینها دقیقن مسائل ظاهری ای هستند که من ازشان خوشم آمده و مرا به فکرهای جذاب فرو برده اند!
ساده می توانم تصورش کنم. صبح یک روز تابستانی همراه مادرش برای ترمیم دندان شکسته اش به دندانپزشک مراجعه می کند. شب اول بعد از پانسمان در ناحیه ی فک و دهان و دندان احساس درد می کند و نمی تواند صحبت کند. نوبت بعدی هم چهار روز بعد است. در این مدت بخاطر احساس سنگینی دندانش کمتر از همیشه حرف می زند. در نوبت های بعدی هم هر کدام به دلایل مختلف حرف نمی زند. احتمالن این روند دو یا سه هفته طول میکشد. همین می شود که دیگران عادت می کنند به ساکت ماندنش و حرف نزدن با او. ارام آرام همه چیز عادی می شود و هیچ کس هیچ شکی نمی کند.
هیچ کس حتا یادش نمی آید که او نیز روزگاری حرف میزده. هیچ کس حتا متوجه ساکت شدنش نمی شود، چونکه او خوب بلد است حواس آدم ها را از خودش پرت کند آنطرف ترها. چونکه او می داند که چطور با حرکات دست و سر و شانه، یا اخم و سکوت و لبخند، حرف بزند.
اینطور می شود که من می توانم کم کم نقشه ام را عملی کنم.
چهاردهم مرداد ماه سال هزار و سیصد و هشتاد و هشت.
.