كتاب شعري از " ريچارد براتيگان " باز بود و دستم روي صفحه ي كتاب؛ شعر مي خواندم كه متوجه سايه ي انگشتانم روي سفيدي كاغذ شدم.
سايه ي انگشتم آبي بود!
اشتباه نديده بودم، خيال نبود.چند بار نگاه كردم، اصلن خاكستري نبود. انگشتانم را تكان دادم، دوباره كه روي كاغذ مي آمدند، سايه شان همان آبي بود كه بود...
.
مي داني خيالم را چه راحت كردي امروز ؟
.
آمدم اينجا تا براي تو بنويسم. براي تو كه دلم دوست ندارد بخاطر تو تنگ شود و بگيرد...
اما نشد.
اما نتوانستم.
نتوانستم بي تو بنويسم.
نمي شود كه بي تو از تو بنويسم.
.