تبليغاتX
گاهیانه نگاری - ساعت یک بامداد
   

 

 

 صاف صاف.

دراز دراز.

خشک، روی تخت دراز کشیده ام. اتاق گرم است. احساس خفگی می کنم. پتو را هم کشیده ام رویم. سخت نفس می کشم. پنجره طرف راستم است.

دستم را از زیر پتو بیرون می کشم و روی شیشه می چسبانم. نفسم بند می آید از سرمای پنجره...

به اندازه ی قطر انگشتانم پنجره را باز می کنم و بیرون می برمشان. از درز پنجره باد سرد آرامی به صورتم می خورد و چشمانم را می بندد... دوباره نفس می کشم.

نیم خیز می شوم و خیابان را می بینم. یک سگ سفید به سرعت زیر باران شبانه می گذرد...

 

 

.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 16:0  توسط جنجیل  |