ال آن دلم می خواهد بنشینم توی یک ماشین. ماشینی که صندلی های راحتی داشته باشد، صندلی های عقب.
و بدوی اینکه هیچ حرفی باشد با کسی و نه هیچ صدایی از موسیقی حتا...
ارام در جاده ای که هوایش مثل همین هوا شب و تاریک و سرد و بارانی باشد، بروم و بروم و بروم.
به هیچ نگاه نکنم، فکر نکنم... آرام، طوری که انگار دنیا سکوت کرده باشد برای چند لحظه. ساکن نباشد! فقط ساکت.
دوست دارم صندلی قالب تنم باشد، طوری که راحت راحت باشم و اگر دلم خواس بخواهم لبخند بزنم از راحتی.
دوست دارم ماشین سرعت کمی داشته باشد تا صحنه از مقابل چشمم آرام گذر کند. شیشه ی پنجره را پایین بیاورم تا تازه نفس بکشم.
الان دلم می خواهد دکمه ی خاموش مغزم را بزنم تا کمی خنک شود، آرام شود. درش بیاورم و کمی نوازشش کنم و دلداریش دهم که همه چیز روبراه می شود... که می تواند خیلی قوی تر از اینها باشد. کنارش بمانم تا خوابش ببرد، تا کمی استراحت کند، تا آرام شود.
یکشنبه ۶/۲/۸۸ حدود ساعت ۲۲.
.