اگر این چشمان گردنده بگذارند قصد نوشتن مطلبی را دارم! فکر می کنم یک جفت از این چشمان گردان بالای سرم، کاغذ را زیر و رو می کند...
حالا همه چیز خوب است. هم از چشمن گردنده خبری نیست، هم جایم بهتر از قبل شده است!
.
.
.
همینطور که اتوبوس در مسیرش پیش می رود انگار که من عقب می روم، بر می گردم.
در واقع، اینطور است که توی اتوبوس، روی صندلی هایی که جهتشان رو به عقب است نشسته ام. مناظر از پشت سرم می آیند و نو می شوند. من اما احساس می کنم،یا شاید ای بهتر باشد که بگویم، من خیال می کنم که دارم بر می گردم، به عقب، به گذشته، به دیروز... کوچه ها و مغازه ها و خیابان که یکی یکی پشت هم ظههر می شوند، تازه یادم می آید که بله! قبل از کوچه ای که دیده ام این مغازه بوده...
خیال می کنم که قرار است با این اتوبوس شهری همینطور برگردم به گذشته و جایی که دلم می خواهد پیاده شوم، همه چیز را درست و مرتب کنم و دوباره با یکی دیگر که همان مسیر را می رود برگردم. اینبار به همین جا از زمان که هستم.
ساعت مچی دور مچ دست خانمی که روی صندلی روبرو نشسته خوابیده است، درست کار می کند... دخترک خوابیده و اتوبوس برایش در مسیری که می خواهد پیش می رود و عقربه ی ثانیه شمار ساعتش در همان جهت همیشگی جلو می رود و من حالت تهوع دارم.
همین.
۱۹/۲/۸۸. شنبه . حدود ساعت ۱۶.
.